بسکه امشب بی توام سامان اعضا آتش است
گـر همـه اشـکی فشــــــــانم تا ثـريـــا آتش است
بی تو شمعی چون که افـروزند بر لوح مـزار
خاک بـر سـر کـرده ايم و بـر سـر مـا آتش است
شـاخ از گلـبن جـدا مصـروف گلـخن مي شود
زندگی با دوستـان عيش است و تنها آتش است
با دو عالــم آرزو نتـوان حريف وصـــــل شـد
ما به جايی خار و خس برديم که آنجا آتش است
بیدل دهلوی

:: عکاس با چه فرآیندی معنا را در اثر خود میگنجاند ؟ ادامه ...
هم از تو هیچ در این رهگذر نمی خواهم
و..هم حضور تو را مختصر نمی خواهم
اگر چه حرف توقف به دفتر من نیست
قبول کن که تو را رهگذر نمی خواهم
تویی که از من و پنهان من خبر داری
کسی که نیست ز من با خبر نمی خواهم
زمانه از تو هزاران شبیه ساخته است
هنر شناسم و شبه هنر نمی خواهم
بخواه تا اثری باز جاودانه شود
دقایقی که ندارد اثر نمی خواهم
به عمر یک غزل حافظانه با من باش
فقط همین و از این بیشتر نمی خواهم
محمد علی بهمنی
:: محمد نوری زاد [ دوست خوبم ] در مطلبی معترضانه نوشته : ... آنچنان هیمنهای به طلاب و روحانیان و امامان جمعه بخشیدهایم که خودمان از سامان دادن به این همه آشفتگی درماندهایم. یعنی روحانیت را به جایگاهی نشاندهایم که اکنون به کمتر از آن راضی نیست. به اسم انفکاک ناپذیری دین از سیاست، به هر طلبهای اجازه دادهایم که از تریبون مسجد محل و دستگاهی که متولی آن است و تریبون نماز جمعه، بیملاحظه، هر چه به دهانش آمد به مسئولان و کارکردهای آنان بگویند. در عین حال که این خود فرصتی برای آزادی و آزادگی است، اما نه که محدود به روحانیت است وبس، بجای نشاط، نفرت میپراکند... ادامه ...
ای روی تــو مـهـــر عالـــــم آرای هــمه
وصــــل تـو شـــب و روز تمنـــای هــمه
گر با دگـــــران بـه ز منـــی وای به مـن
ور با همه کس همچو منی وای هـمه
...
عاشق که تواضع ننماید چه کند
شبها که به کوی تو نیاید چه کند
گر بوسه دهد زلف ترا رنجه مشو
دیوانه که زنجیر نخاید چه کند
ابوسعید ابوالخیر
امیدوارم یا حاجت تو بر آورده بشه یا من
یا هر دومون !
امیدوارم یا من بمیرم یا تو
یا هر دومون !
:: گشتی در دوبیتی های جناب ابوالخیر میزدم . متن زیر عکس بدون عنوانه و یه بهانه اس فقط . واقعیت گاهی در پس همین بهانه هاست . میخواد بهانه ی تو باشه یا من . یا هر دومون !

:: عکسهای روشن از مراسم چهل منبر خرم آباد .
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کآتش از آب می کند پیغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ایم از کام…
خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف تازه، سلام!
[ شاملو ]



Summer came and went,With thousands of hope snow look,so can i get hot snow.And I am still in the lagging behind that maybe you come back. Can i see your laughter Again
؟

چرا ؟
چرا تنها تو
از میان تمام زنان
هندسه زندگی مرا عوض میکنی
ضرباهنگ آن را دگرگون میکنی
پابرهنه و بی خبر
وارد دنیای روزانه ام میشوی
و در پشت سر خود می بندی
و من اعتراضی نمیکنم ؟
چرا تنها و تنها
تو را دوست دارم ،
تورا می گزینم ،
و می گذارم تو مرا
دور انگشت خود بپیچی
ترانه خوان
با سیگاری بر لب ،
و من اعتراضی نمی کنم ؟
[ نزار قبانی ]
:: تشکر انجمن صنفی از فرمانده نيروی هوايی .
پرده دیگر مکن و راه مگردان کولی
هم مگر همرهی زخمه ی طوق تو کند
دلی از گریه سبکبار
در این تنگ غروب
...
قیژک کولی کوک است
در این تنگی عصر
گاهی هیچ بهانه ای لازم نیست...
:: عکسهای روشن نوروزی از جشن عروسی معلولین در کهریزک .

There are those who think that love comes with a lifetime guarantee
But we know from those around us, that this may not always be
It's the simple things that come between a father and a son
But when they try to talk, the knives are out before they have begun
Well that was me, and I have seen the light that shines for eternity
Because I learned to say the worlds “I love you
And this endless road that we are on just keeps on going round
But there's one destination that always is here to be found
So come with me, and you will see the light that shines for eternity
Be strong and learn to say the words “I love you
Chris De Burgh
:: گاهی پشت در هیچ میمانم ، حال آنکه به دیدارش در میکوبم در کنارم است . من گنگ و بی مقدارم شاید . و تو همه ی بهانه ام هستی .
باد در جزیره باد اسب است .
گوش کن چگونه می تازد
از میان دریا، از میان آسمان.
می خواهد مرا با خود ببرد : گوش کن
چگونه دنیا را به زیر سم دارد
برای بردن من.
مرا در میان بازوانت پنهان کن
تنها یک امشب،
آنگاه که باران
دهان های بی شمارش را
برسینه دریا و زمین می شکند.
گوش کن چگونه باد
چهار نعل می تازد
برای بردن من.
با پیشانی ات بر پیشانیم،
با دهانت بر دهانم،
تنمان گره خورده
به عشقی که ما را سر می کشد،
بگذار باد بگذرد
و مرا با خود نبرد.
بگذار باد بگذرد
با تاجی از کف دریا،
بگذار مرا بخواند و مرا بجوید
زمانی که آرام آرام فرو می روم
در چشمان درشت تو،
و تنها یک امشب
در آن ها آرام فرو می روم
در چشمان درشت تو،
و تنها یک امشب
در آن ها آرام می گیرم، عشق من.
:: گمان میکنم کمتر کسی باشه که روزگاری رو با شعر معروف نرودا " هوا را از من بگير، خنده ات را نه " تجربه نکرده باشه . نرودا ۱۰۴ ساله شد .
هوای سرد و مطبوع استغنا
ریه ها را شفاف
مغز را باکره
تن را خنک
و آینده را روشن میکند
اما هنوز...
مسئله اساسی
عشق است .
عشق.
..........................................

فراخوان مسابقه عکس “سفر با قطار”
:: توضیح مهم ! : این مسابقه و اون شعر هیچ ربطی نداشتند به هم .
...
موندم ،
وقت خلقت تو ،
یا من !
خدا این رو گفت .
جوابش زیاد سخت نیست
انگار ! .
:: عکس [ + ]

خنده ات
نگاهت
خشمت
قهرت
...
از پشت این پنجره
تنها یادگاران لحظه های
بی تویی منند.
خواب خواب بودم
خواب میدیدم
جهنم بودم .
سوژه میگرفتم .
جات خالی !
حیرت میکنم . چهره ها آشنان
ـ کت و کلفت ! ـ
انگار شب و روز
ـ تو ایرون ـ
تو رادیو ! تلویزیون
میدیدمشون
کاش خبرگزاری ها باور کنن !
:: عکس [ جهت ]
ای صد افسوس
که عمر تلف شد
و تازه فهمیدم
اشتباهم رو .
از روز اول نباید دل می باختم
به تو .
باید سر می باختم !
آلان !
فرصت هست
هم گردن دارم
هم تبر ! .
:: عکس : بن بست
یه روز
نشون میدم
ـ به همه ـ
که بی صدا ،
از رقص باد
ـ لای موهات ـ
عکس گرفتم .
همه رو دعوت میکنم
جیر جیرک
مرغابی
گربه
سوسک طلایی
کرم شب تاب
بزغاله جعفر آقا
...
حالا می بینی
:: عکس : روزمرگی
به من !
و دورترین ستاره ی آسمان
از من !
کنارم بنشین ،
که با تو
تا دور ترین کهکشانها ،
فاصله ی زیادی نخواهد بود .
:: عکس : فندق های حیاط مامان [ + ]
- آن هنگام صلوه مغرب -
وقتی به بهانه چک کردن
اس ام اس
دستم را رها کردی
...
از قدیم یادمه
پودر بچه
برای عرقسوزی خوب بود
نه ؟!
از رنگ اندام توست
رنگ چشمانت .
شبی فقط نخواب .
ببین
که ماه ،
فرخنده ترین حسرتها را
هر شب نثار من میکند .
گناه من چیست آیا ؟
که وقت خواب تو ،
حسادت همه آفاق
بر گردنم
باید سنگینی کند ؟
هان ؟
:: عکس شب [ گندمزار ]
اون درخت آلوچه
چمنهای خیس تپه پارک
رعد و برقهای مهیب اون دور دورآ
آسمون نامهربون بهار
چراغهای ریز شهر
که کم کم دارن خاموش میشن
و ...
همه لحظه هامو پر میکنن
تا خود صبح
تا خود آفتاب
تا خود عطر خوش رسیدن .
الانه که آفتاب بدن برنزه اش رو
بندازه بغلم
...
:: اونقد که سر شارم از بوی تند رطوبت بهار با تو بودن که ... دارم هزیون میگم .
به من بدشان
تا بوی تو را
در مشام خاکی ام
بیافشانم .
...
بیدمشک ها خبر رستاخیز آوردند
نکند بهار
همان قیامت با تو بودن باشد ؟
شکوفه های گیلاس ،
سیب ،
هلو ،
همچنان در انتظارند
من روزی تو را طلاق خواهم داد
طلاق از همه مفردات و کثرتها
طلاق دوریها
طلاق نا باوری ها
طلاق حسرتها
طلاق روئیدن شک و دو دلی
طلاق حرمان
طلاق سایه ها
و طلاق بی تویی ها
و طلاق ...
:: استاد گفت فلسفه عید قربون اینه که قربونش برو ! . من هم که این روزها در اندیشه طلاق دادن یه عالم چیزهای زائد زندگی - که نوشتم - بودم ، گفتم خوب قربون کی باید رفت ؟ گفت همونی که شب زنده دارشی و مشق میکنی و زلفش رو باد میدی و عطرش رو به ستاره ها میفروشی ...
:: عکس شب [ حفظ قرآن ! ]
از شرم حقیقت بی ریا ،
آنچنان است
که
مرا از پشت هزار توی پنجره های تنهایی ام
به بهشت بودن ،
فرا میخواند .
این ،
موسیقی اشک گرم توست
که زمین را تشنه بهار میکند .
تا این بیابان گرد خاموش ،
- در شبهای سرد کوچه تو -
- بی محابا نگاه بر پرده دوخته -
را
امیدوار به ظهور تجلی بودنت میکند .
تنها تو بتاب
ای گرمای مهرت همیشه مستدام .
بتاب
[ پوتین ]
:: شرح آنچه از کوتاهی فکر من میرود ، جز خجالتم ، سود ندارد . تنها عذر خواهی شاید .
ای ابر سپید سبکبال که ندانستم از کدامین افق آمدی
تا کی بانتظارم میخوانی ؟
تا به ترنم مهر رطوبتت به این درخت خشک و بی بر و بار
که از قلب تافته ی کویر سوزناک و خاموشم
سر بر آسمان تکیده ،
حیاتی جاوید ارزانی کنی ؟
چشم به راه تو هستم
تا کی بیایی و این تک درخت خاموش
و این تک شاخه
- تا قعر دوزخ سوزان کویر -
سیراب چشمان تو شود .
بیا و آشیان خود را بگستران
بیا که حسرت تاریک من ،
احساس وزن بال تو است
و زندگی من ، همان وزن بودن تو است .
[ پوتین ]
آن ترنم مهر
که از چشم کودکی ام به حسرت دارم
و آن گدازش بی امان خواهش
خواهش مرطوب اندام تو
خواهش سیل نگاه تو
بر هست و نیست احساسم
خواهش تمناهای چشمم
برهر چه زیبایی است
خواهش بهار خشکم
بر رنگدانه های زلال پائیز تو را
اینک در دستان تو
یافتم
...
با اینهمه حسرت و نداری
از من چیزی جز برگی خشک نمانده .
اینک ،
با خیال تمام حسرت ها
دست کم ، تو با مهر
بر من قدم گذار
تا بشنوی خش خش
قصه ی بی تویی ها را
تا صدای مرگ برگ را
و صدای خیس خوردن خون
در عدم من
[ پوتین ]

چشم درد گرفتم از چشم براهی
تو تا رسیدی
چشم که قابل نبود
میگفتی مث برگا
جون بپاشم
میگفتی مث دریا
موج بشم
میگفتی مث ابرآ
بی بهونه ببارم
...
ته نمازا چند رکعته ؟
بگو : نماز چند رکعتی بخونم
واسه شکرت ؟

استاد ملیله کار پول گوشواره ها رو با عجله گرفت
تو جیبش گذاشت .
با نگاهی پیامبر گونه ! گفت :
اینها برکت دارن .
راست میگفت ؟
باور کنم که بهانه ی یه دیدار ساده اند ؟
...
:: شانزدهم مهر مصادف بود با جشن مهرگان و پیروزی فریدون بر ضحاک . آیا واقعا باز تاریخ تکرار خواهد شد ؟ !

آی بت من !
دیوارها هم میدانند
که خود بیگناهند .
آیا کدامین دست ناپاک
آیا کدامین دست نامراد
به عمد
دایره نگاه چشمان مرا
از زلف تو محروم میکند ؟
نور تو در درون من است .
سوی نگاه من از خود توست نه به تو !
دیوار منع و محرومیت ؟!
زهی خیال باطل .
بگذار بمیرند جغدان کور بی خبر .
اینها کوران مست دیوار کشیدن اند !
راحتشان بگذار.
[ پوتین ]
:: پ ن : واکنش سه مرجع تقلید به « هاله نور » ، « الهام از سوی خداوند » و « اظهارات رییس دیوان محاسبات » ... [ + ]

مهرت . مهربانیت
کرامت باران است
در رویش جوانه ی تب جوش انبساط آب و سبزه و درخت
مهرت . مهربانیت
زاینده ی نیاز من . در این فراخی تنگ تشنگی
در تقابل سیرابی و عطش
مهرت ، مهربانیت و ایثارت
بخشش پی گیر و بی دریغ نگاهت به من
دستت سخاوت مهتاب
بر پیکره بی جان و سخت تر از زمان من
...
ای از هر نگاه پاک تر
مادرم
بزرگ باد نامت . روزت . سایه ات
به حسین پناهی
به کسی که یه نخ سیگار داشت و هزاران معمای لاینحل !
بي تو
نه بوي خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکينم
چرا صدايم کردي ؟
چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم
و نيامدي
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
و عصر
عصر واليوم بود
و فلسفه بود
و ساندويچ دل و جگر
:: پ ن : دفتر شعر پناهی رو داشتم ورق میزدم . شعر افلاطون کنار بخاری رو خوندم و حظ کردم . درست مث خودم بود . باور به بودن و در عین حال نبودن و بی ثباتی دنیا و آدمهاش . خطی از دفترش نوشتم براش . آرومم نکرد . نفهمیدم چی میگه . گو اینکه کسی هم نفهمید . حس غریبی دارم .
به بهترین بهترینم ...
تصو یر در آینه معکوس .
حرفها خنجر .
و نگاهها چون پیکانی است که بر دل فرو میایند .
در آن هنگامی که چشم انداز آینه هاست .
پرده ایست که در سیاهی شب .
و به سنگینی ماندن .
گامها به راه نمی آیند . لبها بسته و یخ .
و دل چون پناهگاه دردهاست .
که تو را . خامش ، مغموم و مستاصل .
به کنج انزوا می خواند . . .
روزنی ، گر یزگاهی نیست .
و هر آنچه هست فقط .
دستهایی است که تو را ...
به ماندن میخواند . نه ....
باید پناهی برداشت و باید ستیز کرد .
این پرده سیاه باید در یده شود .
و پرنده عاشق ، باید اوج بگیرد ... [ علی رهگذر ۱۷/۶/۱۳۶۱ ]
پ ن : با علی نشسته بودیم از سفر جمعه به کاشان و از مرگ آتشی و ...نهارخوردیم . علی یکی از شعرهای سالهای دهه شصت رو برام خوند . عکسش رو هم گرفتم . گفتم بد نیس شما هم یکی از شعر هاشو ببینید . علی موزیسین و خواننده باس گروه کر . طبع فوق العاده از جنس شاملو و حس ویرانگر و لطیفی داره . آدم منحصر به فردی است و خلاصه هر چی بگم کمه . همین بس که دارمش . از خدا براش سلامتی و صحت میخوام . همانگونه که اون برای همه مردم دنیا میخواد . گاهی بلاگ منو میبینه . هر چی میگم [ لعنتی ] حتما نظر بده . اما امتناع میکنه . خیلی تو خودشه . زندگی خوبی هم داره . بهترین یار و همدم روزهای نداشتن هامه . با هم رفتیم جاهایی رو که عکس گرفتم رو نشونش دادم. چندتا هم تصویر گرفتم . مثل خودم مات و حیرون شد از اینهمه رنگ و تکنیک در خلقت . شما رو نمی دونم ...



































