دوستانی ، تذکر دادند که وبلاگ بالا نمیاد و اینها . جمهور هم که مدتهاست قول قالب جدید رو داده اما بدلیل ترافیکش نتونسته اجرایی کنه . دوستانی که بجز اکسپلورر استفاده میکنند معمولا نمیتونستند این صفحه و صفحات مشابه رو در نت ببینند . اگر چه همین بهتر که نمیشه این صفحه رو دید . اما با این حال دستور موکد تعدادی ، باعث شد از قالب ساده و سبک بلاگفا استفاده کنم فعلا .
دوستانی که مرحمت دائم دارند ، در وبلاگ خودشون لینک پوتین رو از potin.blogfa.com به potin.ir تغییر بدن . که البته این [ برای سومین سالگرد ایجاد صفحه مجازی پوتین ] گام نخست تهیه دومین که زیاد هم ساده نبود و بخاطر کلمه ی پوتین ، شرکت ثبت کننده مشکلاتی داشت با من و پوتین ! . و بالاخره اصرار و کمی هم رابطه بازی باعث قانع شدن شون شد . امیدوارم با تهیه هاست مناسب و طراحی خوب بتونم یک صفحه قابل قبول ارائه بدم . گر چه با بروز کردن ، هر دو صفحه فعلا بصورت موازی بروز میشه اما کم کم استقلال پیدا خواهد کرد .
قهوه و بهمن کوچیک
مضراب و تسبیح ملا عمر
شیشه ادکلون خالی تو
قلمتراش و قلم و مشق
کا ۷۵۰ و قلک خوکم
...
و هزار جور خرت و پرت
بهانه هایی اند
که با عکسات مخلوط میکنم و
یه جا سر میکشم.
تنها یه هوس میمونه
بوسیدنت وسط مسجد بازار !
بعدشم ...
یه ساندویچ کرو کثیف
با سس تند وحشتناک
بعدشم ...
بی راه نرو !
قدم میزنیم
لای باربرای سید اسماعیل
یه ولگردی دبش .
وای !
چرا همه چی رنگ توئه آخه ؟
يادداشت هاي ذهنم فرسوده شدند . نوشته هامو به ديوار ميزنم . يکي يکي پاره ميکنم . دور ميريزم . گوشه ي خيالم به عکس تو بر خوردم . عکس که چه عرض کنم . تصويري از خيالات سبک و سنگين و روزهاي باقي عمرم . روزهاي عاشقي . جنون . تماشا . رسوايي ...
خوب کاريشم نميشه کرد . ديگه سر نوشت من اين بود . جايي که عقل رهنمون نشد گريزي به جنون زدم . نگاهت کردم . رها شدم . مست شدم . سوختم . آب شدم . و شايد واقعا اين همون اتفاقي بود که بايد ميافتاد . ديگه ترس معني نداره برام . فقط به يک کلمه شور انگيز فکر ميکنم . خواستن . خواستن تو .
خواستني ترين چيزي که تا الان داشتم . حتي خواستني تر از تفنگ بادي کودکي هام و هاسل بلات و قصر و ايکس تري و ... در خيالم همه رو دادم و تو رو گرفتم . ميدونم انگشت اشاره تمسخر همه به سمت من رفته . اما همه اگر ميدونستند تو چي هستي ؛ پا روي خواسته هاشون ميگذاشتند و چون تويي رو طلب ميکردند ، زن و مرد .
اين چند سال با تو هم گذشت . ابهام اينکه باقي چطور بگذره کمي ذهنم رو خارش ميده . شيريني ادامه راه ، ترس از هر چيزي رو از بدنم دور ميکنه . سنگ شدم . محکم و آب ديده . هيچ اثري از من متولد نشد جز اينکه گوشه اي از خاطره تو درش مهر شده باشه . اگر چه شايد خيلي از ديدنيهاي من رو فقط من ديدم و تو . اما مگر نتيجه جز اين مي بايد مي بود ؟ چه نيازي بود که ديگران ببينند ؟ و تو ميدوني که نياز به بهره گيري تشويق و نقد ديگران رو هيچ وقت در ذهنم پرورش ندادم . ارضاي روحي و تکنيک در خلوت من اتفاق ميافته و من و خداي من شاديم که عمر اگر چه دائم به معشوقه و خلوت و ميگساري گذشت اما صرف هرز نشد و خوشحالم از اينکه در گذر طولاني و مرد افکن روزمرگي ، هنوز و همچنان عشوه به دل ميخرم .
تولد تو ، شايد يکي از فارسي ترين اعياد ايراني براي منه . اين روز رو فراموش نميکنم . که معجزه است براي خيالم . براي توليد و تولد هر چه خوبيه . مبارکت باشه . تا هستي و هستم
از دور بوسه سوي تو پرتاب ميکنم در دل به ياد لعل تو قند آب ميکنم
:: عکس : حضور

... خوب شايد نوشتن در باره يک دوست حقيقي در اين صفحه مجازي سهل و ممتنع باشه . اما وقتي حرف تولد کسي چون مهدي محسني - جمهور - باشه ، کار به سادگي انجام ميشه . مهدي رو از روزهاي اول ورود به بلاگفا شناختم . آشنايي ساده اي که از طرف من معمولا عرض نياز بود و کمک خواهي و راهنمايي در مورد نوشتن و بارگذاري صفحات وب . مهدي بي معطلي جواب ميداد و بي دريغ انجام ميداد .
روزهايي رو که پشت سر ميگذاريم روزهايي است که تقريبا به فنون نوشتن و ... آشناييم . همگي از همين حروف الفبا استفاده ميکنيم . اما با يک حساب سر انگشتي و بازنگري به متوني که از ما مونده در بلاگ ، و اگر منصفانه داوري کنيم ، خيلي از نوشته ها و دل پريشي هامون ارزش حتي يک بار مطالعه و ... ندارند . چه برسه تامل و تفکر برانگيز . نوشته هاي مهدي از اون وقتها هم داراي بار نسبتا قدرتمند و پر معنا بودند . اين روزها که ديگر مبدل به نوعي نظرات کارشناسانه و مدبرانه شده اند .
گاهي برآيند يک رويداد ساده يا مهم روزمره و نقد حکيمانه اون رو با قلم اين آدم ميخونم . اگر چه شايد گاه گاهي دچار نگراني از نحوه نوشتن و تفاسير دست به عصا و مصلحت انديشانه اش ميشوم اما به حق ، ايمان دارم که جمهور با انديشه اي مصلحانه و با سلامت روان سياسي و فرهنگي دست به اينگونه نوشتن گذاشته و بس .
مهدي رو - در اين نزديک سه سال - آدمي با محبت و بي ريا ديدم . بهانه هاي حضورش در عالم مجازي - به نظر من - يک رويکرد سالم و بي غرضه . براي هيچ چيز جاي سوال هاي ناشيانه و اشغالگرانه ذهني باقي نميگذاره . با اینکه هنوز از نزدیک ندیدمش - و شاید این خاصیت عالم مجاز باشه - اما گویی که سالها آشناست و اندیشه اش نوعی نگرش دوستانه و بی بدیل برای خوب دیدن و خوب حرف زدن رو یاد آدم میده .
عليرغم عدم حضورش در پايتخت ، نوع نوشتن و برداشت بديعش گاها ذهن غالب مخاطبين رو مشغول ميکنه که اين " جمهور " معاوني ، رئيسي ، چيزيه ؟! بارها کساني اين رو از من پرسيدند و ...
چند روزيه روي مونيتورم ياد آوري اول امرداد و نوشتن در مورد اين آدم رو علامت زدم . تا نکنه مثل سالهاي گذشته اين روز بياد و من يادم بره . حسب تکليف و گفتن اينکه هيچ وقت لطف مهدي رو فراموش نخواهم کرد با زبان شيرين مادري ام ميگم که : مهدي جان به دنيا خوش آمدي . تولدت مبارک
:: بعد از خبر سکته مغزی بانوی ادبیات ایران سیمین دانشور ، شنیدیم که به شکر ، حالشان رو به بهبودی است .
:: عکس شب : اوقات فراغت [ + ]
بخاطر درگیری های این چند روز و تعویض مکان آتلیه و برنامه های مستمر و پشت هم نمیتونم اینجا باشم . بعد از ۹ روز فهمیدم آی دی یاهو من [ mttehran ] ظاهرا کار نمیکنه یا بقول کسانی که عاشق شهرتند ! هک شده . محبت کنید آی دی دیگر من رو در صورت لزوم و صلاحدید اد کنید و یا اگر موردی بود با همین آی دی جدید [ tajik70 ] در خدمتم .
روزنامه ايران ، ديروز در صفحه دومش مطلبي در رابطه با بازسازي نقاشي هاي مسجد جامع خرمشهر نوشت . نكته قابل توجه اينه كه در نهايت بلاهت و ساده انديشي ، همچون كاري كه روزنامه جام جم پارسال كرد ، يكي از عكسهايي كه در عمليات كربلاي ۴ گرفته بودم رو ضميمه خبرش كرده بود .
يادم نمياد جايي اين عكس رو بطور رسمي نمايش داده باشم . اينكه اين روزنامه اين عكس رو از كجا آورده و بدون اجازه چاپ كرده برام سوال بر انگيز شده .
نكته فني اينجاست كه اهالي ايران ! مثل همه رسانه ها از ارزش و كيفيت تصاوير دفاع مقدس و حقوق مرتبت با اون با خبرند و در شرايط فعلي كه حساسيت هاي ژورناليستي متوجه كاگزارانش هست چرا دست به اين گونه ناشي گري ها ميزند ؟
توضيح اينكه ايسنا هم در خبري ، همين عكس رو - كمي حرفه اي تر - بصورت نمايشي گذاشته و مسئوليت عكس رو از خودش سلب كرده .
با نهايت تاسف - براي اصحاب رسانه - اعلان میكنم با حمايت دوستان عكاس دفاع مقدس و همياري خانه عكاسان ، بطور جدي و مستمر شكايت خواهم كرد و صدام رو به گوش همه خبرگزاري هاي داخلي و خارجي خواهم رساند . باشد تا اين بار بتونم حقم رو از اين روزنامه وزين ! بگيرم .
:: استادم در تماس گفت : بجای هر حرفی بگو : کسانی که این کار رو کردند آیا شرف و مردانگی دارند تا جبران این اشتباه رو بکنند یا نه ؟
:: عکس شب : [ + ]

یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم
گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم
چو التماس بر آمد هلاک باکی نیست
کجاست تیر بلا گو بیا که من سپرم
ندانم این شب قدرست یا ستاره روز
تویی برابر من یا خیال در نظرم
روان تشنه بر آساید از وجود فرات
مرا فرات ز سر بر گذشت و تشنه ترم
میان ما بجز این پیرهن نخواهد بود
وگر حجاب شود تا بدامنش بدرم
مگوی سعدی از این درد جان نخواهد برد
بگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم ؟
:: بي مجال انديشه و فكر و سياست و ... خودم رو ورق ميزنم و به آفتاب فردا نگاه ميكنم . كمي دور تري تو . اما اينجا من مثل تلي از خاكستر در انتظارت خواهم ماند . تا كي باد منو به تو برسونه ...

من امیدی را در خود بارور ساخته ام
تار و پودش را،با عشق تو پرداخته ام:
مثل تابیدن مهری در دل
مثل جوشیدن شعری از جان
مثل بالیدن عطری در گل
جریان خواهم یافت
مست از شوق تو ،از عمق فراموشی
راه خواهم افتاد
باز از ریشه به برگ
باز از "بود" به "هست"
باز از خاموشی تا فریاد
به دنیا خوش آمدی.همسر عزیزم ! محمدم
(پروانه کوچک)
:: خوب چند روزی است که تلفن اتاقم قطع شده و دسترسی به نت ندارم . اینم شاید با روزگارم منطبق در اومده . نمیخواستم تولد اعلان کنم . عزیز نازنینم پروانه کوچک نوشت هر آنچه باید . امسال حرفی ندارم از شرم اینهمه لطف این خورشید مهر . همون که بگم وبلاگ و من امروز متولد شدیم . از همه نازنین قد دوستان هم ممنونم .
:: یک روز دو تولد ... [ پوتین ]
وقتی در را به روی من
باز میکنی ...
صبح که با صدای تو بیدار میشم . نگاهی از پنجره خاک گرفته به بیرون میکنم . برفی نه چندان سنگین ، اما به شدت سرد روی زمین و باغچه حیاط مامان خوابیده . از ذوق همین جوری ! لخت و پتی میرم تو حیاط و دستامو مث قهرمانان شیرجه باز میکنم و نفسی رو که از بوی نرگس اندام تو داغه هنوز ، میدم بیرون . درختها سلام میکنند . مرغ میناهایی که نمیدونم از کجاست چند روزی اومدن تو باغ ، دنبال هم میکنند و توی حوض خالی از آب بازی میکنن .
و من مات و مبهوت از رسالت حضور تو در اندام برهنه ذهنم ، دارم به خدا نیگاه میکنم . ظاهرا خدا هم مث من الان تو حیاط خونشون داره به برف یا نمیدونم ... برگهای خشک درخت خرمالوی مامانش ! نیگاه میکنه و احتمالا داره مث من پولهاشو میشمره تا بره برای حضرت معشوقه اش چند تا نرگس سفارش بده .
برم ببینم چند تا سکه مونده برام تا منم سفارش نرگس بدم . مگه من چیم از خدا کمتره ؟
عکس شب [ معصومیت افغان ]
خوب این بازی شب یلدا هم که گریبان من رو بدست با کفایت جمهور نازنینم گرفت . اگرچه شاید در محیط مجازی کار خیلی دشواریست حرف حق! زدن . دلیلشم اینه که خوب صورت و کردار کسی مث من برای خیلی ها واضح و روشن شده . با این حال چیزی مخفی ندارم و برای ایجاد خاطره شخصی لا اقل ، گمون میکنم بد نباشه بگم :
۱ ـ من از ۱۶ سالگی رفتم جنگ و در طول حضور چهل ماهه و شرکت در یازده دوازده عملیات بزرگ و مهیج و باحال ! ، از شانس کج من حتی یک تیغ هم به پام نرفت . کما اینکه دوستانی هم بودند که همون روزهای اول حضورشون ، با یه ترکش کوچولو راهی پشت جبهه شدند و الان از مواهب و چه ... برخوردارند . این جمله بابا همیشه در گوشم صدا میکنه هنوز : خدا به خودت رحم کرد مجروح و معلول نشدی و به ما رحم کرد که کشته نشدی ! .
۲ ـ در سالهای ۶۸ تا ۷۳ عضو تیم ملی چتربازی سقوط آزاد بودم . روزهای پر نشاط و جذابی بود . اگر چه زود گذشت اما الان که سنم ۳ رقمی شده ! با این حال گاه گاه حال و هواش به سرم میزنه و هر از چند گاهی سری به گروه بر و بچز میزنم و کارهایی انجام میدم .
۳ ـ به طرز مسحور کننده ای عاشق سفر به فضا و مدار زمین و تماشای چهره جذاب زمین هستم و شاید عکس گرفتن ازش . دوست دارم از اون بالا از قاره ها و سطح دریاها عکس بگیرم . تا سالهای پیش شاید پر تعداد ترین خوابهای من از همین تفکر ناشی میشد . اگر چه تا اون موقع که فضا در قلمرو مسافران خواهد شد شاید دیگه از استخوونهای من اثری نباشه ، اما به یقین تا دم مرگ این حسرت رو دنبال خواهم کرد .
۴ ـ یادم هست از اولین سالهای مدرسه ـ ابتدایی ـ همیشه آرزوی داشتن یه تفنگ بادی خوب رو داشتم . بابا به خاطر عدم رضایتش و شاید عدم تمکن مالی ، این کار رو - داشتن تفنگ - اصلا به صلاح من نمیدونست و به اجبار دعوت به درس و مشق و خط میکرد . هر هفته که با بابا اینا میرفتیم نماز جمعه ، در برگشت ، فروشگاههای تعطیل خیابون انقلاب رو زیر رو میکردیم و از پشت کرکره ها ، با لب و لوچه آویزون قد و قامت تفنگ ها رو نگاه میکردم . مث آدم گرسنه آب از دنم جاری میشد و الان هم ! .
۵ ـ این پنجمی خدائیش خیلی محرمانه بود . ننوشتم ! . در مورد خودم و عشقم به پروانه کوچک که همه دارایی منه . تا وقتش .
از جمهور عزیزم و از برگزار کننده ها ممنونم . برسم امانت و برای توالی این داستان من هم دوستان بلاگر خوبمون : گنجشکک اشی مشی ، آناهید ، نطفه ، تفاله ، بچه های پنجشنبه رو معرفی میکنم و امید وارم تکراری نباشه .
از غم عشقت دل شیدا شکست شیشه می در شب یلدا شکست
خوب بازم پائیز خمیده و دست به کمر ، پیش اومد و سکان مدیریت زیبایی و احساس رو به زمستون داد . یلدا رسید . اگر چه فقط یکدقیقه بلندتر از دیشبه ! اما خوب همین یه دقیقه اس که همه رو کشته و شده شب بیدلان و محرمان خلوت . من حتی فکر میکنم همون یک دقیقه همه سر سویدای امشب باشه . که اگر اهلش باشی تو همون مجال کم همه چیز رو بهت میدن . اگر نه که مثل من صد یلدا هم کمه .
با این همه به مصداق : لاف عشق و گله از یار بسی لاف دروغ . عشق بازانی چنین مستحق هجرانند . نخواستم شکایتی از دوری و هجر و ... بکنم . هرچی نوشتیم و نخوابیدیم و سوختیم و مو سفید کردیم ، نشد ! . همین که کمی دل نوازی یار کردیم و ناز خدا رو کشیدیم شد ! . عجب از این خدا .
دیگه خنکای مترنم و عطر گیسوی تو است که مشام پنجره های بودن رو نوازش میکنه . دیگه هر آنچه زیبایی که از تو کسی ندیده بود ، در عکس تو که در پیاله عمر من افتاده دیده میشه . همه صحنه زندگی من شده بک گراند با تصویری از قاب رنگین کمانی از بهترین و روح افزا ترین رنگهای صورت تو . پائیز در تقویم رفت . اما رنگهاش همه مستتر در نقش و نگار صورت تو شد . اصلا شاید دیگه با این وجود پائیزی نخوام .
رنگهای زلال تو با پیوند یلدای امشب به سفیدی و لطافت برف گره خورد . دیگه سفیدی برف هم شاید خجل از رنگدونه های توست . اگرچه اونهم به خودش میباله . طیفی از رنگها در گذر نور از منشور بلورهای برف هر رهگذری رو یاد پائیز و یاد جلوه ای از رنگهای مسخ کننده تو خواهد انداخت .
زمستان و برف ، اگر چه سرد ، اما این بار و از امسال با حضور تو و بودنت و لمس لحظات حضور تو در من گرم خواهد شد . رقصی کنند تماشایی . ترانه ای بخوانند جان بخش . کاش گوشها این همه آواز و سرود رو یکجا بشنوند . کاش زمزه خوش طعم آواز درون من شنیده بشه که زخمی از هجران تو نیستم . زخمی از دوری و شاکی از خیره سری زمونه نیستم . من مرحم دارم . من خود مرحمم . زخمها دیگه یارای سر باز کردن ندارند . دردها دیگه فرصت بروز ندارند .
مسیح به زندگی من ، حس بودن تو رو داد . دیگر صلیب چار میخ ، استخوانهای تکیده ی تنهایی مرا آزرده خاطر نبودن تو نخواهد کرد .
خدا جلوه کرده و افسانه حضور بهترین بهترین من به اصل فلسفه بودن تو مبدل شده . دیگه برای خاطر نشوندن یادت میگساری نیاز نیست . می ناب بودن با تو ، گوارا تر از هر شراب ، میتونه هر عاشق سالکی رو تا اوج منزل مستی و خراب شدن ببره . تا خود خدا ، که آخر مستاست . تا خود قله بودن . تا خود قله مرطوب رنگها . دیگه چی میخواستم و نداد ؟ دیگه چی از این بهتر میشد و نشد ؟
یلدا فقط یک شب بود . با تو بودن از این پس همیشه یلداست . یلدای روز . یلدای شب . یلدای شنبه ها . یلدای زندگی و حتی یلدای مرگ . آخ که چه بکنیم با این مرگ . میترسم اونم از رشک به رقص در اومده باشه و اصل فنا رو به مسخره گرفته باشه . می بینی تو رو خدا . بعد میگن لیلی و مجنون افسانه اس !
باز یلدا تموم میشه و هزار حرف نگفته موند که حروف و کلمات نتونستند کمکم کنند تا بیارم رو کاغذ . باشه تا در یلدای با هم بودنمون در گوشی برات زمزمه کنم . تا همیشه .
:: در مورد عدم ارسال آفلاین با مسنجر یاهو هم مشکلاتی برای همه درست شده . اگر کسی خبری یا راهکاری داره راهنمایی کنه همه رو .
در ذکر پنچری و دمقی ایام ناکامی و دوری یار حرفها مانده بر این دل لامصب و وامونده ... بماند . به مصداق آن عارف کامل که گفت :
بزمی همه شادی همه دم شور و طرب
یاغوت لبی دیدم و تب کردم تب
میخواست که تا نباشم از تب به تعب
بگرفت در آغوش مرا شب همه شب
امید که دلهای مشتاق به منزل سکون نزدیکتر بشود . فردا هم سالگرد خاموشی خورشید نازنین موسیقی ایران استاد ابوالحسن خان صبا است و دیگه اینکه همایش جامعه مجازی ایران ، در تالار بزرگ کشور در میدون فاطمی برای ۳ روز مهیاست . ظاهرا از ساعت ۳ تا ۹ شب . گویا عمومی است و همه میتونن برن . از چند و چون برنامه خبر زیادی ندارم . ظاهرا سارا بیش از همه خبر داره . ببینیم میشه فرصت بریم یا نه . تا چی پیش بیاد .
:: پ ن : شب یلدای اینترنی در تالار بزرگ کشور .
تو کردی ، تو کردی
مرا عاقبت رسوا ، مست و بی پروا
تو کردی ، تو کردی
نداند کس جانا چه کردی
چه ها کردی با ما چه کردی ؟
دو چشمم را دریا ، دُرافشان
گوهرزا تو کردی ، تو کردی
روان از چشم ما گهرها
دریاها ، تو کردی ، تو کردی
نه یک دم از جورت فغان کردم
نه دستی سوی آسمان کردم
منم اکنون چون خاک راهی
غباری در شام سیاهی
اگر مهری رخشد تو آن مهری
اگر ماهی تابد ، تو آن ماهی
اگر هستی پاید ، تو هستی
اگربودی باید ، تو بودی
بی لطف و صفا
باشد به خدا
بی تو هستی ها
از دیدارت ، از رخسارت
ای جان بینم ، سرمستی ها
شمیم روح افزایی ،
مُشکی ، عودی
منیر بزم آرایی ،
چنگی ، رودی
چنگی ، رودی
[ رهی معیری ]
پ ن : مزار معطر استاد بنان و شاملوی بزرگ ، امروز میزبان ما بود . به محض رسیدن ، شعر رهی معیری به ذهنم اومد که بنان با چابکی و مهارت خونده بود . زمزمه کردم و عهد .
این روزها به شدت درگیر و دار عکاسی و محیا شدن برای نمایشگاه عکس عاشورا هستم که بناست اواخر ذی الحجه - یکماه دیگه - برگزار بشه . از بخت بد تلفن همراهم رو هم گم کردم و یه عالمه شماره تلفن هم از دستم رفت . تهیه گوشی و سیم کارت جدید و انتظار وصل هم قوز بالا قوز شد . دیدم جمهور عزیز باتفاق دوستان اهوازی هم تهرانی شدند ! و در قرار وبلاگ نویسان سیاستمدار حاضر خواهد شد . امید وارم بتونم ببینمشون .
امروز میخوام راحت حرف بزنم . اینجانامحرمی نیست بذار همه بدونن که من و تو همزاد وار و عاشقانه 40 ماه را با هم و بی هم گذرانده ایم.بعد از یک روز با تو بودن،یک روز باران و ابر ،یک روز پاییز ، خواندن نوشته تو چه لذتی داشت.شاید گرمتر ازین فنجان چای داغ که بعد از یک روز خیس با تو بودن سر میکشم ...
یک روز دیگر من و تو
بعد از آنهمه فراز و نشیب
بعد از آنهمه روزهای تلخ و شیرین
بعد از روزهای رفتن و بازگشتن
بعد از آنهمه وقایعی که گذشت تا نه به من و به تو بلکه به همه ثابت شود که "آنچنان مهر رخت در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود..." بعد از تمام رنجهایی که من نثارت کردم ،نبودم ،باور نداشتم ، همیشه میرفتم ولی تا آهنگ آمدن میکردم تو هر جا بودی به پیشواز تمام خاطراتمان میامدی.بعد از آنهمه تنهایی ملال آور ولی پر از من و تو،بعد از روزهایی که عشقمان جز سایه ای عمیق و وسیع و جز خیالی دور و شیرین و دست نیافتنی نمی نمود،بعد از روزهایی که من با هق هق از خدا برایت بهترین ها را میخواستم و میگفتم برو که خواهی یافت و تو می گفتی نمیشود بدون تو. و من میگفتم بخواه میشود و تو می گفتی خواستم ولی نمیشود یعنی اصلا نمیخواهم که بشود چون تو همیشه در برابر منی و من میگفتم کاش هرگز ترا ندیده بودم و تو با اینکه خواهان دستانت کم نبود ، باز هم می بریدی و می آمدی که پروانه ام و من تو که نمیدانستیم چه خاکی بر سر کنیم.چه روزهای تلخ و سرد و سنگینی بر ما گذشت.
اعتراف میکنم که هرگز نتوانستم برایت خوب باشم.اصلا نبودم که بشود.ولی وقتی هم که بودیم چنان مرحمتی از جانب خدا شامل حال و روزمان میشد که وقتی تک و توک خاطرات با تو بودن را مرور میکنم جز لحظات ناب و پاک اتصال و اتحاد و روشنی چیزی نمی یابم .میخواستیم دل بر گیریم .تمام تلاشمان را کردیم.خواستم بهارم بی تو باشد خواستم تمام شود این سوختن و سوختن بی ثمر،ولی نمیدانستم پاییز که برسد .این چله ما را پخته و با اراده خواهد یافت .
من با تو نیرو گرفتم که هرچه کردیم و هر چه منطق بافتیم و هرچه مزاحمان و حسودان برای گسست قلب ما زحمت بی شائبه!متحمل شدند ولی باز همه راهمان به یک چیز ختم شد :نمیتوانم .بدون تو.تمام این روزهای خوب مدیون آن روزهای بی تویی شد.
تمام آنروزها برای من مقدسند .روزهایی که به ما آموخت عشق به لفظ و بازی گرفتن و ادا نمیشود که نتیجه جز دلزدگی و از سر باز کردن و شاید نفرت و ...نخواهد بود.یاد داد که عشق یعنی ترا میخواهم همانگونه که هستی همانگونه که ترا یافته ام .بی دلیل ، بی بهانه ، بی توقع تا خود همیشه حتی اگر که نباشی .یاد داد که در عشق معامله حرام است.یاد داد که احساسهای پاک ثمر بخش هم خواهند بود شاید دیر .
شاید سخت ولی شیرین ثمره ای دارد که...و اینکه پیروز میدان کسی نیست جز عشق .عشق نگاه را پاک میکند .قلب را رقیق.جلوه می بخشد و زیبا میکند.صبور میکند.مهربان می کند.نیرو می بخشد.اگر دزد عشق دیگران! نباشیم.اگر ادای عاشق بودن در نیاوریم اگر دنبال عشق به هر جا سر نکشیم که عشق وقتی واقعی باشد خودش می آید و دیگر نمیرود.دیگر نمیرود. برای همه از خداوند عشق واقعی و ارامش طلب میکنم.
پروانه کوچک . آبان ۸۵
یار روزهای بدم و شب نشین خلوت انسم
دستان تو از از افق خدا هم وسیع تر بود . آنجا که شاخه سار خشک من جایگاه کلاغهای شهرنشین و روسیاه و بزدل بود . تو آمدی ، سایه شدی ، آب شدی ، قطره شدی و باریدی . برگ و بنه یافتم . مزاحمان و حسودان ، کور شدند و رفتند . من جوانه زدم . سبز شدم . اگر چه بهار نیست و پائیزه . هیچ کس ندانست طراوت من از بهار نبود . در پائیز ، سبزینه برگ من تجلی رنگ بال تو بود .
:: پ ن : روزها بخوبی و سرشار از پائیز و برگ های خشک میگذره . پیشنهاد میکنم تا مدت عمر اجازه میده دوستان به اطراف نظری بندازند و پائیز رو لمس کنند . به جاهای دیدنی و بکر پر درخت رفتن این روزها و بخصوص تنهایی ، فوق العادس . تا شهرداری برگها رو از رو زمین جمع نکرده زود باشین .
:: مطلب خوب و کاملی دوستم سارا نوشته که بد نیست مطالعه کنید [ + ]
:: اعترافی در محضر ملا ... جمهور [ + ]
قدم زدن و بارون و کمی سرما و گرمی دستات و حرف از بی وفایی من و نوازنده گارمان و داستان کوتاه من و سی دی استاد شهنازی و تاخیر پرواز آقای موحد و ... باشه برا روزی که باشی و بنویسم . شایدم یواشکی در گوشت زمزمه کردم . فعلا می ترسم از نوشتن . نمیدونم .
بگذار کمی خصوصی تر بمونه . دوست دارم اینجوری باشه . نکته مهمتر اینه که مگه میشه نوشت آخه ؟ ! باور کن سخته . حتی از دن آرام هم مشکل تره .
:: پ ن : این چند روز در پی راه اندازی مغازه لوازم خوشنویسی برای دوستم بودم و هستم . کمی هم اونجا خودم شاید تدریس داشته باشم . بخاطر همین دل و دماغ نوشتن نیست . آی اس پی ما هم که خودش رو هر روز دچار خودکشی اسلامی میکنه و قات میزنه و از همه بدتر مشکلات خفه کننده بلاگفا که دیگه جون به لب میکنه آدم رو و کمی هم دغدغه های ... اینا .
.
در هوای لعل او خون میخورم می پرستم می پرستم می پرست
گر چه ننماید به من بی پرده روی بت پرستم بت پرستم بت پرست
دست غم گر شیشه دل را شکست هم چنانم مست مست مست مست
:: پ ن : آب و هوا خوبه . ابزار کمه که اونم جور میشه و اسباب جمع خاطر خواهد شد . این از حال من . در مورد افاضات دوستانی که قدم روی این دوتا تخم چشم من میذارند و مطالب رو میخونن و گاهی رسالت نبوی شان گل میکنه و کلامی جاری میکنند بگم که اولا ممنونم که پوتین ظاهرا مهم شده براشون و تذکر میدن . برخی کلماتشون نا پیداست و گنگ . مثلا معنی " سبک شده " و " عشق کوچه بازاری " و "یه چیزهای مهمتر " یعنی چی ؟ . دوم اینکه الان هر ننه قمر بی سوادی مث من میدونه که منتقد بی نام و نشون حرفاش تا با کردارش منطبق نباشه مفت نمی ارزه . لطف کنید و نشونی بدید تا بیاموزیم . بقول آن دوست عارف : رهروی نمیدانی رهنمون باش !! .
با این حال حرفها رو میشنوم و با جان و دل سعی در اصلاح دارم . دست تک تک دوستانی که اینجا رو امن می بینن و راحت حرف میزنن می بوسم . همه قابل احترام هستند . از بزرگ ترهایی که این کلمات آزارشون داد عذر میخوام .
یاد بگیریم که هیچ چیز در این عالم قطعی نیست به جز وجود حضرت حق و باقی ، داستان و روایت است صرفا . پس کمی اندیشه کنیم . آنهم بی مرز . بی غرض . بدون جغرافیا . از جنس انسانیت محض فقط . از جنس عدم ایجاد مزاحمت برای همنوع . حتی غیر آدم . چه حیوان و جماد و نبات . گمونم بهتر بتونیم داوری کنیم .
پیشنهاد میکنم دوستان نازنینم کتاب " نرگس و زرین دهن " اثر جاودانه هرمان هسه رو حتما بخونن . البته اگر پیدا شد . معذرت
اگر چه شاید شهریور پایان فصل رویش و زائیدن است ، اما سر آغاز یک تولد است . پائیزان در راه است . خطر افتادن برگ . خطر رنگ باختن چهره عشاق . خطر بدام افتادن قلبهای منتظر . خطر افتادن در ابریشم خیال او .
شهریور روزی بود تا زایشی بزرگ در خیال من و شاید در زمین بانجام برسد .
پروانه ها معمولا در شهریور و آغاز پائیز به فکر نبودن و فنا و صید شدن و خوابی عمیق تا بهاری دیگرند .
پروانه کوچک داستان زندگی من اما ، اکنون بر درختی خشک و تنومند در کویر باور من تکیه کرده . تنیدن شروع میکند و خود را از چشمان تیز بین حسودان و کور دلان می پوشاند .
بر اساس داستان تکامل پیله میسازد . اگر چه ظاهرا مانند همگان است اما پیله پروانه من حصاری است جانکاه در فصل زرد تا در خود همه زیبایی ها را برویاند . اما زایش این زیبایی فقط در چشمان من بروز خواهد کرد . تولد این پیله کوچک ، نوید آزادی من است . نوید آزادی نوع بشر شاید .
او به من میاموزد که خویشتن داری کنم و صبوری . احترام متقابل به همنوع و هم زبان . او یار خلوت شبهای برف و روزهای خشک کویر بوده و هست .

اکنون کم کم از زیر لفافه ابریشم خیالم بیرون میاید . بالها و اعضای نازکش از درون پیله خشک و سوزان زندگی بیرون میجهند . فضا عطر آگین خواهد شد . و شاید طبیعت پائیز از حسد رنگ بال اوست که چنین خود را رنگارنگ جلوه ساز میکند و شاید باحترام اوست که برگها میریزند . کسی چه میداند .
:: پ ن : به دنیا خوش اومدی عزیزم .

چه لذتیست گاو بودن و درک طعم علف
و اینکه یونجه تازه از یونجه خشک شیرین تر است...
چه لذتیست گاو بودن که فهمیدن تمام استخوان های باورم را پوک کردست
من به وظیفه ام به نحو احسن عمل کرده ام:
در دست کودکان دبستان شیر است... تا استخوان هایشان پوک تر نشود
و در نهایت با وجدانی آسوده و مرگی شرافتمندانه
...کالباس میشوم
تا با ورقی از من ضیافت صد تومانی کودک گردو فروش کامل شود
گاو ها مقدسند
[ حسین تقوی ]
:: پ ن : راستش نمیخواستم حرف بزنم . اما اعتراض گروهی شاید آدم - از من بدتر - بیمار و شاید دارای مشکلات جنسی ! ، به نحوه نوشتن و لحن پوتین باعث شد که توضیح بدم : من هیچ وابستگی به هیچ نظام و اعتقادی ندارم . به این معنی که جایگاهی ـ هنری ـ که من خودم رو درون می بینم باعث شده تا سعی کنم صراحتا اظهار نظر نکنم و اگر گاهی نکته تند و طنزی نوشته شده صرفا عدم تحمل نقاط تاریک و کجی هایی است که هر کسی رو آزار میده . فرم نگارش مطالب به هیچ عنوان بی احترامی و هتک حرمت گروه یا اعتقادی رو دنبال نمیکنه . شاید چیزی که برخی دوستان محترم !! رو آزار میده زاویه نگاه امثال منه . خوب کاریش نمیشه کرد . من و ما این طور بار اومدیم . من به گذشته خودم احترام میگذارم و با همه دوستان جدید و قدیم هم با صمیمیت فراوان رفتار میکنم و این به معنای تغییر چهره و رویه نیست که البته شما بهتر میدونید که هر کسی در راه خودش دچار تکامل میشه و نگاه من به مسائل قدری با زاویه دیگری تغییر کرده . وگرنه من ایرانی ام و هر کسی در این دایره و با هر اعتقادی باشه برام عزیزه . خواه حضرت حجت - صلوات خدا بر او باد - باشه ، یا بی خدا ترین آدم . در هر صورت برای دوستانی که شان انسانی رو در برخی کلمات رعایت نمیکنند متاسفم و از حضرت پروردگار براشون طلب بخشش میکنم .
:: پ ن : معرفی بلاگ : دوست کوچولوی من پریزاد که ۱۳ ساله است وبلاگ هدهد بابا رو درست کرده . البته با هدایت من . گمون میکنم با سن کم بتونه مطالبی بهتر از خیلی از ماها بنویسه . البته زمان لازمه تا شاید توانمندی اش رو ثابت کنه .

با دیدن هر باره تو یاد پرواز هستم . شک ندارم که پرواز هست . آزادی هست . شک ندارم که من هم میتوانم بپرم . اما وقتی به خودم نگاه کردم تا مثل تو به هر جا که بخواهم بپرم ، بالهای سوخته و شکسته و رنجورم مانع از هر تصور خیال انگیزی شد . دیگر برای من و بالهای من ، آرزوی پریدن یک خیال بیشتر نیست .
به بهترین بهترینم . پروانه کوچکم
توی این برهوت لامصب و نامرد ، اگر حس خواستن چون تویی نبود ، اگر وجود بارش گونه احساست روی تلاطم بی رحم و خشک زندگی نبود ، اگر توی این تاریکی وحشت آور و خشن ، حضور تو مث یه چراغ - اگر چه دور - تمام راهم رو روشن نمیکرد ، اگر تو سرمای زشت آدمهای بی بهره - شاید - از لذت فهم گرمای معشوقگان ، غرق میشدم و هیچ دست تو به امدادم نمیرسید .
اگر زخمه ها بی نام تو بنوازند ، هیچ شور و همایونی مثال خنده هات شنیده نمیشد ، اگر مرکب بی رنگ زندگی ناگوار من ، با عطر رطوبت دهان تو آغشته به رنگ بودن و البته خوب بودن نمیشد ، اگر شاملو نبود که مصداق روشنایی دستات رو مسلم کنه برام .
اگر پنجره تو با ترنم شعر پنجره مشیری و خانه خلوت و بی صدای فروغ برام فقط یه افسانه توی کتاب میشد ، اگر هیچ روزی نبود که در اقیانوس خواستنت قدم نزنم و غرق افکار با طراوت تو باشم ، و اگر زندگی کمی ، فقط کمی بی رحم تر از این میشد و از تو نه صدایی و آوایی و نه پنجره ای و نه اشک و لبخند و شکایتی و ... برام نبود ، و اگر ...
چطور میتونستم به به همه بگم زندگی زیباست ؟ چجوری باید باور میکردم که خدا هست و صدای کمترینی چون منو میشنوه ؟ چطور میشد حس رو تعریف کرد و چطور میتونستم رنگ رو به تصویر بکشم ؟ چطور میشد جامه دران بزنم و چطور نقش ضریح رو کتابت کنم ؟ حتی میدونم که نمی تونستم از برگ و ابر و گدا و سیب و مارمولک و گاو و عاشورا و ... عکس بگیرم .
موندم توی بزرگی تو . موندم که تو کی هستی . موندم که آیا شاید باز این دستان ... نه این لبها باز به دستان تو بوسه خواهد زد ؟
:: پ ن : کمی تشنه ام !
من برگشتم .
:: پ ن : البته نرفته بودم که بیام . بودم . منتها نشد که باشم . امیدوارم بتونم از لطف همه دوستان قدردانی کنم . در مورد اوضاع این روزهای برفی و تاریک باید بگم فعلا با تصاویر حسن نصرالله در خیابونها حال و حول کنید تا بعد ! . البته بالاخره حسین شعر گاو رو هم نوشت . باقی بقایا باشه برای بقیه روزها ! .
ادعایی نیست
حتی صدایی هم
خس و خاشاک گرفته
گلویم . چشمانم . دستام
و خاک بیداد میکند
و باد بی امان و نامرد می وزد.
تمام اندام احساسم
تمام رگهای خشک دستانم
تمام ...
و عشق . تمام موسیقی ذهنم
خلوت دیدار میطلبد .
کجاست رایحه دل انگیز تو ؟
تا کی به انتظار ؟
:: پ ن : ممنونم از تمام دوستان جان . از پیگیری و دلجویی تون . خبری نیست . همین جاهام . عدم دسترسی به نت و مسافرت و پروژه و کمی هم درد و مرض و سرطان و اینا . خدمت میرسم . همین روزآ . فقر و نداریه دیگه . کاریش نمیشه کرد .

- دایی جان طرفدار کدوم تیم هستی
- آلمان یا ایتالیا ؟
با نگاه کودکانه گفت
طرفدار تیم کره زمین هستم
- مگه کره زمین هم تیم داره ؟
آره . منم مربی اش هستم !
:: پ ن : این خواهر زاده من بعد از چند سال از فرنگستون اومده ایران تا امسال با ما باشه . حرفهای خلوت من و علی ۷ ساله تماشایی بود !. حرفاش ، صلح اندیشی و دوستی نسل بعد از ما رو نوید میده ، بی روی و ریا . یعنی همین جوری خواهد بود ؟

خواب دیدم دیوانه تر از خودم ، مشعلی بدست و سطل آبی بدست دیگرش بود . گفتم کجا ؟! گفت میرم با مشعل بهشت رو آتیش بزنم و آب رو به آتیش جهنم بریزم تا خاموش بشه . تا بعد ببینم کی خدا رو واقعا دوست داره ؟
تیرماه اگر چه برای تقویم سرطان بوده و هست ، اما براستی فصل باران مهر من است . باران نگاه تو در واپسین روزهای حیات تنهایی من . این کویر سوخته جان ، اینک دیگر مجالی شاید برای سوختن و خشکی نداشته باشد . چون تو آمدی مث خورشید . مث ابر . مث دوستی و مهر . زاد روز ولادت آشنایی من و تو . چه شیرین بود و هست . همیشه . خاطره ها کم کم رنگ تعلق میگیرد و تو از آستانه در اتاق تنهایی من وارد میشوی و اندام عطر آگین و مرطوب احساست ، همه خلوت بی خدای مرا رونق میدهد . در سومین بهار آشنایی مان اگر چه دوریم از هم و اگر چه خیال ، اما چه مبارک روزها که با توبودم و هستم و خواهم بود .
::پ ن : تا نفس دارم دوستت دارم .
دوست ارحمند آقای تاجيک
با سلام و سپاس از لطف شما
گزارشگران بدون مرز انجمن بين المللي برای دفاع از آزادی بيان و مطبوعات بر اساس اصل ١٩ اعلامه ی جهاني حقوق بشر است.
گزارشگران بدون مرز سازماني صنفي نيست . متاسفانه نمي تواند در اختلافات حرفه ای شما و روزنامه نگاران و رسانه ها [ سو استفاده روزنامه جام جم ] وارد شود . نه در اين باره تخصص و نه امکان همياری دارد.
بدون شک سازمانها و انجمن های صنفي مدافع حقوق روزنامه نگاران در سطح محلي بهترين امکان برای حفظ منافع خبرنگاران هستند.
اين امر تاسف بار است که حق تاليف و مالکيت بر توليدات فردی و حرفه ای نقض وخبرنگاران در کشورهای مختلف با معضل حقوقي دست به گريبان باشند.
از لطف و اعتماد شما سپاسگذاريم و اميدواريم که بتوانيد به حقوق دست يابيد.
با احترام
رضا معيني
پاريس 16 ژوئن 2006 ٢٦خرداد ماه ۱٣٨۵
به بهانه سالروز خاموشی اش

زندگانی گاهی پروانه گاهی شمع
گاهی تنها و گاهی جمع
در طوافی عاشقانه
زندگانی گاهی موندن گاهی رفتن
با تو بودن با تو گفتن
آرزوی شب و روزم
جواد
:: پ ن : انگار همین دیروز بود . با هم نشستیم و از برنامه فردات - تمرین صعود کلک چال - گفتی و منو دعوت کردی به دربند . نیومدم . صبح زنگ زدم در دسترس - دیگه - نبودی .
ساعت از ۱۱ گذشت و رضا زنگ زد و خبرت رو داد . گوشی از دستم ول شد . خودمم هم ! . جوادم ! . یکسال گذشت . تو سبک شدی و من هنوز زیر خروارها عنوان پوچ و خام و روزمرگی ملال آور کثیف دارم جون میدم . فکر نمیکردم یکسال بتونم تحمل کنم . انگار شد . و اون وداع جانسوز و سخت و لعنتی .
انگار همین دیروز بودی که از نوک آرارات زنگ زدی . یادته مسخرت کردم و گفتم زیر لحافی لعنتی ؟!! گفتی آره . زیر لحاف خدا . نوک آرارات .
نامرد ! هنوزم منتظرم بیایی و با سپر ماشینت بزنی به شیشه در دفتر . هنوز منتظرم بیایی تا ببرمت پیش سگم و دنبالت کنه و من بخندم . جوادم ! ، آخرین شعرت رو هر روز نگاه میکنم . حرفات ، نگاهت ، گریه هات ، خنده های با نمکت ، همیشه همراهمه . بازم منتظر بیایی . بیا .
فکر کنم برگشتم . وقتی می بینم که مدتی آدم از اخبار دور باشه چه لذت بخشه . اگر چه میشه اینجا هم بود و دور بود . همه اون چیزی که دیدم رو به خاطر دارم و ثبت کردم . اگر چه بخاطر صدمه لنز وایدم در روزهای گذشته تصاویر شاید مرغوب نباشن . اما خودم دارم ازشون و خاطراتی که رفت لذت می برم . جای همگی دوستان سبز بود و یاد همگی - بخصوص خواص - بودم . اگر عمر باقی بود و وایرلس پر سرعت گیرم اومد در فتو دات نت در معرض دید میگذارم . فعلا خستگی و یه عالمه بوی گل و سکوت . از دوستانی که زنگ زدن دفتر و نبودم عذر . حتما باهاشون تماس میگیرم . تا بعد چی پیش بیاد .
سایت انتخاب هم بدنبال دیگر رسانه ها ، مشغول پیگیری شکایت من شده و انعکاس داده . امروز مدیر مسئول جام جم طی تماسی خواست دست از اعلان داخلی و خارجی بردارم . اما متاسفانه کمی دیر گفت . اگر چه من دیگه نمیتونم جلوی کسی رو بگیرم و چندتا از رسانه ها - رویترز ، بی بی سی ، فتو دات نت - هم هنوز دنبال داستانند . در هر حال تا هفته ی دیگه بناست همه پیگیری ها جواب بده و جام جم یجوری از شرمندگی مون در بیاد .
:: پ ن : تا این آقایون تو سر هم میزنن ، با چندتا از بر و بکس برای گلاب گیری و عکاسی از مناظر ، به قمصر و نیاسر کاشان میرم تا بعد از تعطیلات .
داشتم صفحات روزنامه پنجشنبه جام جم رو نگاه میکردم . باورتون نمیشه . در ویژه نامه دیدار و مطلب مربوط به آزادسازی خرمشهر دیدم یکی از عکسهای خوب من رو که از صف رزمندگان گرفتم بدون نام چاپ کردند .

داشتم میترکیدم . زود زنگ زدم به جام جم و مدیر سرویس عکس خیلی یخ گفت حتما از شما عذر خواهی رسمی خواهیم کرد در شماره بعدی !! . تلفن رو قطع کردم زنگ زدم به جناب سیف زاده وکیل [ وکیل مشهور وبلاگ نویسان ] و ایشون راهنمایی های لازم رو مبنی بر شکایت و غیره رو کردند و ... زنگ زدم به خبرگزاری مهر نیوز . مث اینکه سوژه نابی پیدا کرده باشن ، گفتند اسم و آدرس و تلفن رو بده تا برای مصاحبه بیاییم فردا . راهنماییم کرد که شکایتی رو هم تنظیم کنم و ارسال کنم که من هم بدون درنگ برای انعکاس داستان ، براشون فرستادم . البته به همراه اصل عکس و غیره . حساسیت موضوع بقدری برام بالاست که همین الان هم دارم از ناراحتی میلرزم . امید وارم مثل اون جریان عکسهای بی بی سی بشه و به حق خودم برسم . البته از جام جم هم چند بار تماس گرفتند . گویا من دفتر نبودم و بی پاسخ مونده . ظاهرا فهمیدن که چکار کردن ! . اینم از یه روز بد ! . البته شایدم خوب . گمون کنم فردا صداش در بیاد . تا فردا .
... کمی خسته از اوضاع نابسامان ذهن و اطرافم . روزمرگی و ابتلا به دروغهای سیاسی و عوام فریبی مردم کمی آزار دهنده مینماید . بعد از چند روز وقفه زنگی زدم و با حضرت نازنین استادم ساعاتی گپ و شنود . اونم به شدت مغموم و گرفته از این بی سرو سامانی مردم و فانتزیسم و ... بود و گلایه فراوان کرد از به نان کشاندن هنر بدست عده ای خام و بی بنیه و نا اصل قبل از آنکه خود هنر به نان برساند هنرمند را .

سنگ هایی که من از عشق تو بر سینه زدم
کعبه ای میشد اگر خانه بنا میکردم
:: پ ن : روزمرگی بسیار خسته کننده است و این روزها اگر چه دور و برم شلوغه ، اما از کار و پروژه ام راضی ام . خرداد ماه اومد و خاطرات تلخ نه چندان دورش هم اومد . روزهای از دست دادن جواد نازنینم . میخوام که دوام بیارم زیر این بار سخت . اگر شرایط مالی جور بشه شاید یه سری به مزار مولانا شیخ ابوالحسن خرقانی در شاهرود بزنم .
یه خاطره .
ماشین در تاریکی به سرعت از کنار آن جسد سرد و متلاشی کنار جاده گذشت . یکی از مسافران پرسید راستی قیمت پراید صفر چند شده ؟ همه خواب بودند. دختر که بیدار بود ! یواشکی گفت داداشم میگفت روی 7 تومنه . پدر دختر تو عالم خواب گفت : به توچه دختر !! . ساکت ! . تو دلم گفتم ببین حتی تو خواب هم کسی این دختر رو نمی بینه . درست مث اون جسد ! .
[ از مجموعه سفر اخیرم ]
به اولین معلمم فرشته تدین
به بهانه روز معلم
کوچه تنگ و باریک بود . مامان دستم رو گرفته و حرفهایی از مدرسه و معلم میزنه . از هیچ کدوم [ مث الان ] هیچی نمی فهمم . پاییز 1354 بود و مهر ماه . درب مدرسه ، چوبی بود و کمی پایین تر از کوچه . چندتا پله میخورد و میرفت پائین تو حیاط . حدود 20 تا دانش آموز مث من زود تر اومدن و کنار مادراشون وایسادن . دو سه تا مرد گنده و شیک و کراواتی [ مث ساواکی ها ] داشتند بچه ها رو با مهربونی به صف میکردند . خانم تپل و دوست داشتنی [ خانم عزیز خانی ] که بعدا فهمیدم مدیره ، داشت بدون بلندگو حرف میزد . من از همون پله ها گریه رو شروع کردم . همه بچه ها مات و مبهوت به این پدیده خلقت یعنی من جونور ، داشتند نگاه میکردند چنتایی شون تحت تاثیر گریه من شروع به مامان مامان کردند و گریه آغازیدند . چند تا از مامانها هم زدند زیر خنده ! . حدود یه ساعتی بود که همراه مامان در حیاط بودیم و با اصرار بچه ها و تائید مدیر ، باتفاق مادرها رفتیم کلاس . فضای کلاس زیاد برام روشن نیست . اما هر چی بود ، این شد که من به موجود افسانه ای بنام معلم آشنا شدم . فرشته تدین یه خانم حدودا 25 ساله . قد بلند و صورت مهربون و سفیدش رو هنوز بخاطر دارم . یه بلوز نارنجی تنش بود و یه دامن تا زانوش . کاش الان بود و میشد ازش عکس بگیرم . شاید میتونستم بهترین پرتره دنیا رو ازش بگیرم . شاید صدای گام زدنش سر کلاس توی گوشم باشه . یه موسیقی با ریتم دو چهارم . اما صداش رو یاد ندارم . نمیدونم شاید مهم نبوده . مهم این بود که اول معلمم بود . مهم اینه که یاد گرفتم یاد بگیرم . یاد گرفتم شاگردی کنم . و یاد گرفتم در شاگردی استاد باشم . این همه از نفس نازنین اون بود . اولین معلم من . فرشته تدین . نمیدونم کجاست . هرجا هست خداش نگهدار .
پیشنهاد میکنم برای اولین معلم بنویسید .
از اون تشییع جنازه لعنتی و کار پر زحمت پرتره نگاری چهره های هنری ماندگار خسته ام . گمون کنم چند روزی بی مقصد برم . باید به عقربه قطب نمای قدیمی ام نیگاه کنم ببینم کدوم طرفی وایساده تا همون ور برم . آهان . مث اینکه باید اون وری رفت ! . ساکم بستس . حافظ و ابتهاج و صدای حسین پناهی و ساز لطفی و البته دوربینم . کمی هم شاید گوجه سبز ار حیاط مامان .
پوتین . وارطان . نو ادیتور
در خواب دیدن آن دوست صمیمی عباس مقدم
به نام خداوند جان و خرد
درود پوتين عزيز
سه – چهار شب پيش بود. خواب ديدم با يكي از دوستانم آمده ايم ببينمت. آن دوست كه همراه من بود ربطي به ماجرا نداشت. فقط طفيلي من بود و من چيزهايي را كه مي ديديم برايش توضيح مي دادم. جايي كه تو ساكن بودي باغ و ساختماني در حاشيه ي ورودي تهران بود ( از سمت قم ). در خواب خيال مي كردم بارها به هنگام رفت و آمد به تهران اين ساختمان را ديده ام، ولي براي نخستين بار بود كه به آن پا مي گذاشتم. در بزرگ نرده اي آبي رنگ داشت. ديوار ها هم حدود يك متر آجري و دو متر روي آن نرده بود. با همان رنگ آبي. يك آبي تقريباً سير و البته كهنه. از در – كه باز بود – داخل شديم. بايد حدود سي-چهل متر را در خياباني آسفالته و پر از درخت كه كمي سربالايي داشت مي آمديم تا به ساختمان محل سكونت برسيم.
وارد هال شديم. از اتاقي گذشتيم و به اتاق كوچك تري رسيديم. كم و بيش كم نور بود . شما پشت ميز پي-سي نشسته بودي. نزديك پنجره اي كه سمت راست ميزت بود و پشت به ديوار . در حال نوشتن مطلب براي وبلاگت بودي . ميزت به شدت آشفته بود . دو برگ كاغذ روي ميز بود كه براي مطالبت از آن استفاده مي كردي . يك نوع اقتباس آزاد شايد؟
سلام و عليكت با ما خيلي كم و معمولي بود. نشانه هاي سيگار هم به گمانم در اتاق بود، اما در حال كشيدن سيگار نبودي. توجهت به پي-سي و نوشتن در حدي بود كه به ما كم توجهي كردي. خيلي ريلكس بودي. قيافه ات شبيه همان پوتيني بود كه زير يك تابلو نشسته بود ( عكس وبلاگ ). البته حدود بيست سال داشتي، تپل با كمي ته ريش. آرام و از خود راضي و البته قابل دوست داشتن. به هال برگشتيم. يك نفر ديگر آنجا بود. مرا مي شناخت. يعني مقدم ِ گاهي دلم... را مي شناخت . خيلي خوشحال شد. محبت كرد و تحويل گرفت. اسمش را پرسيديم. خودش را «نو اديتور»(no editor) معرفي كرد. همه ي اسم ها مجازي بود. تو هم پوتين بودي و خبري از محمد و تاجيك نبود.
نواديتور گفت كه باغ، اين ساختمان را نداشته و پوتين با بدبختي آن را ساخته و حالا قابل سكونت شده . بعد گفت كه وارطان هم آنجا با شما دو نفر زندگي مي كند. يعني آن باغ و ساختمان سه سكنه داشت:«پوتين، وارطان و نواديتور» . در خواب اسم نواديتور برايم آشنا بود و تا گفت نو اديتور، من گفتم:«بله بله.»
نمي دانم چه شد كه ديدم با دوستم از همان خيابان پردرخت در حال بازگشتيم. قبل از اينكه به در خروج برسيم خوابم تمام شد. نه اينكه از خواب بپرم، چيز ديگري به ياد ندارم . براي خودم خواب جالبي بود . از اينكه وقتت را گرفتم پوزش مي خواهم . به وارطان و نواديتور سلام برسان (چشمك) . قربانت .
:: پ ن : شرح خواب دیدن دوست خوبم عباس مقدم بود که عینا اینجا آوردم . البته منظورم بیشتر این بود که ایشون باز بلاگ نویسی رو ادامه بدن . گویا مدتیه در وبلاگش خبری نیست که نیست . با اجازشون اینجا هم نقل کردم . منتها هرچی گشتم این نو ادیتور رو پیدا نکردم کیه . مقدم جان لینک بده ببینم کیه ؟ ...
:: خدا عاقبتون رو بخیر کنه .
خیال سرد و واقعی
من و تو و امسال ، سه تايي قدم زنون از کوچه هاي باغ خاطره ها رد شدیم . اول کوچه باغ تو ... کوچه باغي با درختاي آويزون سيب و هلو . آخه بهاره . يه طرف کوچه گلهاي صورتي و بنفش يه طرف ديگه سرخ و سفيد . کوچه از فشار عبور گذشتگان با اينکه خاکيه اما مث پيست دو ميداني شيک و يه دست شده . خاک نداره . ديوارهاش هم تا کمرمونه . لابلاي ديوار خاکي گنجيشکا لونه کردن . از ما نميترسن . دهن همشون کرمه . جوجه ها با سر و صداشون کوچه رو به سر گرفتن . از رو ديوارآ ميشه تا اون دورها رو ديد . تا اون ته ته باغ رو . شايد اون لا لوها يه جايي پشت اون درختاي گيلاس يه عاشق و معشوق دارن همو مي بوسن . چه ميدونم . شايدم صاب باغ داره پوکي به چپقش ميزنه و روي کفشاش گرفته خوابيده . بوي گلهاي تازه داماد شده مشام رو پر کرده از خدا . خاک . بارون و طراوت ...
دستات هنوز تو دستامه . با شيطنت ميخواي فرار کني . اما عمري بتوني در بري . زکي . مگه کشکه . يه عمر منتظر بودم . کجا ميخواي بري بچه جون ؟! جوب کنار کوچه آب زلال و سرد رو داره به مهموني باغ ميبره . رقص بلبلاي مست و زاغچه هاي بي خيال توي آب کرت هاي باغ تماشاييه . کنار جوب ميشيني و دستاتو تا آرنج ميکني تو آب . اگه مامان بود الان داد ميزد بچه ميچاي ! . فک کنم گوش ات هم نشنوه اصن . داري با آب ور ميري و آب روي پوست دستت سر ميخوره و زير نور آفتاب دستات کز ميزنن از خنکي آب . روسري تو يواش ميکني تو آب و در مياري . احساس ميکنم شکوفه هاي گيلاس روسري ات هم مست اند و پر هياهو . حسرتشون رو مي بينم . ميخوان اون بالا ها باشن . پيش شکوفه هاي هلو و سيب . نميدونم . شايدم اون شکوفه ها حسرت جايگاه شکوفه هاي روسري تو رو دارن ! .
آسه آسه ميرسيم به کوچه باغ من . ديوارهاي تازه ساخته شده با بلوکهاي مجارستاني و پشتش درختاي گردو و توت که شايد بابابزرگ هر کدومش رو به نام يکي از خونواده کاشته بود . آره . شايد شصت هفتاد سال پيش که حتي بابام نبود ، اون به ياد من و تو بود .شايدم به فکر بچه هامون . نميدونم . اما الا گردوها سر به آسمون گذاشتن . قد هر کدوم به اندازه قد همه نوه نتيجه ها شده . درختاي گردو و توت ، کهن و خسته و فرتوت ، منو به سنگيني و وقار سکوتشون ميخونن . داد ميزنن . ساز ميخوان . داد ميخوان . با اينکه بلندند اما اهل تعظيم اند ! . کوچه سايه هاي کشيده و سرد داره . به خاطر رفت اومد زياد ديگه الان آسفالت شده . ديگه از روزهايي که بارون خاکشو ميشست و بوي خاک خيس هوا و خدا و ملکوت رو مست ميکرد خبري نيست . از پشت هيچ ديوار بلندي داخل باغ ديده نميشه . تا بلکه اين چشم خسته ، عشق بازي دختر و پسر و يواشکي سرک بکشه . ديگه شايد هم بابا بزرگي نمونده باشه تا بخواد چپقي بکشه و يا روي گيوه هاي سينجوني اش چرت عصر بهار رو بزنه . نميدونم . هر کدوم از اين ها اگر وهم و خيال باشه اما نبودن بابا بزرگ ممد علي واقعيت داره . ديگه نيست . راس راستي مرده و رفته .
الان گمونم ازش هيچي باقي نمونده باشه . نه سالم بود يادمه يه ماه قبل از پيروزي انقلاب ايران . روي يه تخت چوبي خوابونده بودنش و داشتن مي شستن اش . خداش رحمت . چه عصر سرد زمستونی بود . بريم . بريم همون کوچه باغ تو . تا بهار قهر نکرده . بريم از رو ديوار سرک بکشيم و دزدکي اون دختر پسر و نگاه کنيم و براشون دعا کنيم . بدو بريم .
:: پ ن : دارم به آفتاب فردا فکر میکنم و به غروب امروز . شاید روزش برسد که دیگر آفتاب و غروب معنایی یکسان در ادبیات خواستن من پیدا کند . شاید فرهنگ ها هم بنویسند این رنگ خواهش رو . نمیدونم . اما یقین دارم که اون روز من یه عالمه از این خاک و کاغذ دورم و شاید هنوز اون روز مرکب مشکی خیالم روی کاغذهای زندگی تو خیس باشد . خواهم رفت از این شهر خیالات وهم آلود پست به آن سوی دیوارها . به آن طرف که دیگر معشوقگان بی هیچ تردید و تعلقی لب به لب می سپارند . آنجا فقط منم و خاک و خدا .
:: اگر از متن خسته شدید اینجا رو ببینید . از متن کتاب نصایح تالیف حضرت آیه الله مشکینی و ترجمه آیت الله جنتی . حتما خستگی در میره .

چه مهمانان بی دردسری هستند
مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده میکنند
تنها به شمعی قانع اند
و اندکی سکوت
[ حسین پناهی ]
به محمد تاجیک :
آماده چونان که مرد باید نشدی
در فضل و هنر چنان که شاید نشدی
هشدار که نقد عمر از کف برود
چیزی که به چشم ما بیاید نشدی
[ سید محمد موحد الحسینی ]
به ناز کشی مریم مست بهار رفتم و چهره اش به تصویر کشیدم . چنان کرشمه کرد و روی بپوشاند که گفت : تو و این چهره ناز ؟ رو رو که عنایت نکند همچو تویی سفله و بی عار ، خدا . گورم رو گم کردم و فهمیدم که من کجا و بهار . من کجا و نرگس مست و خمار چشمان تو کجا . من کجا و عیش آغوش مرطوب غماز آن نگاه کجا . من کجا و عرصه سیمرغ کجا . من کجا و ...فی الفور زنگ زدم به استاد و شعرش رو که برام گفته بود گفت و همین . موندم چی بگم . بعد از دو ساعت و نیم مکالمه تلفنی مجبور شدم شب بخیر بگم . حرفی نداشتم .
:: گنجشکک اشی مشی شعری سروده با عنوان کاش من فلسطینی بودم . خوندنیه .
نواي بلبل اي نوبهار داني چيستصداي غربت مردان
خسته ي وطن است
صداي ضجه نو باوگان بي مادر
فغان دختر بيچاره در عزاي پدر
غريو گريه ي طاقت گداز مرد و زن است
چه گويم اي همدرد
ز گريه سرشارم
بيا كه بر ستم روزگار گريه كنيم
بيا به ياد دل داغدار گريه كنيم
بيا به درد زمان زار زار گريه كيم
بيا از اينهمه
داغ كنار لاله چو ابر بهار گريه كنيم
تو در اميد بهاري بگو كدام بهار ؟
[ مهدي سهيلي ]
فصل بهار نارنج هاي شيراز و جهرم داره ميآد . ياد روزگار جووني افتادم که چند وقتي مسافر بودم اونجا . اين فصل و مخصوصا ارديبهشت ، توي کوچه هاي قديمي شيراز ، توي منطقه حافظيه ، پشت زندان کريم خان و عرق فروشي هاش ... همه جاش بوي بهار نارنج پر بود و دل و دماغ رو به آسمون مي برد . چه روزهايي بود . عطر اندام بهار نارنج بود يا عطر خيال اندام تو ؟ نميدونم . يادش به خير . باورم ميشه که پير شدم و فرصت چطور بي شرمانه ميگذره . ماتم . مات .
:: پ ن : روایت شعر به خاطر خوشحالی زیاد بود از سرو کیک زرد !. منتها ظاهرا خیلی نایابه . قنادی های دهاتمون رو گشتم . هیچ کدوم نداشتن ! .
رزومه شخصی !
بیاییم با اندیشه صلح و دوستی به همه چیز نگاه کنیم و عمر خودمون رو صرف خواستن ها و دوست داشتن و دوست داشته شدن کنیم و نه جنگ و حسادت و حسرت و ... . بهتره بیایم محدوده تعیین نکنیم . به جای اتلاف وقت بهتره چیز یاد بگیریم و احساسمون رو صیقل بدیم . بلکه چشم مون چیزهای نادیدنی بیشتری ببینه . به روزهایی که درش هستم نگاه میکنم و یه عالمه فکر تو سرم ووج میزنه . به این که کسانی خود رو لایق چه چیزی میدونن و چکار میکنن و برای رسیدن به اون بالاها ، دست به چه کارهایی میزنن . خودشون ماورا اندازه واقعی خودشون می بینن . یادم هست لابلای مسابقه مردان آهنین ، کسانی از لای تماشاچی ها میومدند و دست و بازوشون رو دور وزنه ها فر میدادند و زور میزدند و فکر میکردند مث مهراب فاطمی ، الان میبرن بالا ! . اما زهی خیال باطل . به این فکر میکنم که این افراد به چی فکر کردن و این تصمیم رو گرفتن ؟ به این نوع حماقت چه اسمی میشه گذاشت واقعا ؟ با دیدن این آدمها یاد صف طویل کاندیداهای ریاست جمهوری افتادم . جالب بود . کمی خندیدم و اون عکسهای اون روزها شون رو نگاه کردم . من اصلا چی دارم میگم . ولش کن .
:: پ ن : آها ... یادم اومد . دوستانی که قدم رو چشم فدوی میذارن و میان این صفحه لطف کنن همون به جای خودشون اظهار محبت کنن و از تیترهای دیگران استفاده نکنن . این کار جاهای دیگه هم دیده شده و نتیجه ی مطلوبی نداره . در مورد اظهار نظرات دینی ام باید بگم که من این جور فکر میکنم و این جور مینویسم و ابدا قصد اهانت به کسی رو نداشته و ندارم و این فرم نگاه رو منحصر به هیچ مرز و مملکت و دین و مسلکی نمیدونم و همه عقاید برام عین طهارته و قابل احترام . یادم هست که اوشو میگفت : اصلا مرز یعنی چی ؟ استقلال چه معنی داره ؟ استقلال از چی ؟ برای چی ؟ و ... در عین حال بر این باورم که اگر پایه های ملیت و خاک ثبات نداشته باشه ، دین و اعتقاد چیزی جز یک انحراف و دوری از اصالت نیست . از دوستان دقیق و اصلاح گرا ! هم عذر میخوام و حتما دقت بیشتری خواهم کرد . با این احوال هر کی هر چی دلش میخواد بنویسه ، بنویسه . من معذرت ! .
پُست پست !
...خلوت خاموش احساسم و بهت بی خیال کو یر باورهای این دل رنج کشیده و محنت زده ایام جوانی باز شورانگیزی میکنه . صبح بیدار شدم و دست نماز [ به قول مامان بزرگ ] گرفتم و زنگ به استاد و ... قلم تیز کردم و مشق جدید نهج البلاغه امیرالمومنین . صحه الضمائر من افضل الذخائر ... قلم همچنان به گاز تاخت میکنه . مث بچه آهویی که از عقبش ببر بزرگ در تعقیبه و هراسناک ... تکنوازی شور محمد رضا لطفی هم داره پخش میشه . اوضا مرتبه و مشکلی جز کمی خستگی از گاهی دروغ و گاهی نگرانی و گاهی پرده تزو یر و اینا ندارم ! . مشق این هفته کمی سنگینه . تلفنها خاموشند همچنان ! . اعتقاد دارم که اگر همه نداشته ها الان بودند که دیگه چنین حسی نبود و به این جور خلوتها منجر نمیشد . در تاریخ خط هم معدود افراد سر آمدی که نام گمنامی برده اند هم از چنین حسی برخوردار بودند . یادمه در احوال استاد کلهر که در کنج کوچه های بازار تهران خلوت داشت و شاه دیدش و به منزل برد . بعد از مدتی که نور شب بیداری های استاد چشم کبوترهای شاه رو آزرده میکرد ، به بیرون انداختن اش . یا چند روایت دیگر از احوال سایر ین ... سعی در بهتر شدن دارم . میخواستم کلماتی از عشق بگم . چون خیلی مستهجن ! بود فعلا سانسور میکنم . باشه برای فرصتش همین روزها . شاید برای ۲۰ فرودین ، سالمرگ آقا مرتضی . نقدا تا مرکب خشک نشده برم .
بر خاک درت ذره صفت میمانم از شوق به لوح دل قلم میرانم
تا جلوه کند طلعت مهرت به حجاز با یاد تو صبحدم غزل میخوانم
:: پ ن : این پست زیاد جدی نیست . پلانی است از سکانس روزانه که کمی مملو از اکسیژن خالصه !! . همین .
یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم
چو التماس بر آمد هلاک باکی نیست
کجاست تیر بلا گو بیا که من سپرم
ندانم این شب قدرست یا ستاره روز
تویی برابر من یا خیال در نظرم
روان تشنه بر آساید از وجود فرات
مرا فرات ز سر بر گذشت و تشنه ترم
میان ما بجز این پیرهن نخواهد بود
وگر حجاب شود تا بدامنش بدرم
مگوی سعدی از این درد جان نخواهد برد
بگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم ؟
:: پ ن : حالم زیاد خوش نیست . بهار که میاد این فرمی میشم . بهار فصل دیوونه هاست دیگه . اما خوبم و از این فرصت خواب و خط به شدت استفاده میکنم . جیر جیر قلم و کاغذ و نوای ساز محمد رضا لطفی . خدا اینجاست . مشغول مشق ثلث ام در این خلوت سیال هوا و بی کسی ! . آنچنان خلوت است که اگر سکوت مهمانم بودی گریزان شوی ! . ارتباط دمادم با حضرت استادم . سازی از حجاز شور زدم برایش . گوشی از دستش افتاد و ارتباطش قطع شد !! . زنگ زد و بداهه الآن سرود برایم :
چون غنچه گره شد دل من باز نشد
حرفی به نیاز فاش ابراز نشد
دمساز تو دلنواز بودم ای کاش دل
زخمی عشق تو شد و ساز نشد
اطمینان از آن است که دیگری همیشه و در همه حال با توست
گرچه در فراق دوست ، او را خواهانی
اما در دل ، همیشه با توست
عشق سرچشمه امنیت است
عشق خود سرچشمه ی حیات است .
[ سوزان پولیس شوتز ]
داشتم به حرف اوشو فکر میکردم که : ببینید اگر بنا باشد روی سنگ قبرتان بنو یسید چند روز مفید بودی ؟ چه جوابی خواهی داد ؟ ... نمیدونم چی شد اصلا این پست رو نوشتم . گمونم فشار گرسنگی باشه . نمیدونم . موندم برای شروع سگی تر ین سال عمرمون چی بنو یسم . خدا کنه شرایط جوری نشه که مجبور بشیم از بین سگ بازی و سگ کشی و فرار از سگ ، یکی رو انتخاب کنیم .
::پ ن : حاجی فیروز را گم کردیم !
... سال سگ ، سال اشک [ سگ باز ]
... واریته بهاری [ گنجشکک اشی مشی ]
... ویژه نوروز [ گاهی دلم برای خودم ]
مرض لذیذ !
از آش شله قلمکار اهل قلم ! و بازی موش و گربه انرژی هسته ای ، همون که دو یست تومانه بسته ای ! و طرح سربازی فرستادن دختران فراری ! و شورای خالی از امنیت و فرار مقض ها ! و سالگرد نگرفتن برای بزرگان ادب و برپایی جنجال برای نمایش فیلم در اصفهان و غارت شبانه شهر سوخته و نمایش روزانه یه مشت خاک و استخوان جنگی ! و درست کردن هیاهوی مسخره و اصرار به دفن چند شهید گمنام در اماکن فرهنگی و دانشگاهی [ با احترام به مقام منیع شهدا ] بر پایی آن رسوایی و هتاکی به مقدسات و بمبیدن بمب بیخ گوش سرمایه داران نظام مقدس جمهوری اسلامی بورکینافاسو ! و خود فروشی گروهی از امیدهای آینده نظام مقدس برای تهیه بلیط جام جهانی و اینا که بگذریم ...

میرسیم به عشق . این موهبت خدا و خدایی ترین ابرازهای مرطوب احساس . خدائییش یه چیز دیگس . درسته همش خواب و خیاله ، اما مث خوردن یه کاسه آش داغ وسط آوار بهمن برف در سراز یری کلک چال به آدم میچسبه . خدائیش این جوری نیست ؟ . هر کی بگه نه ، کم لطفی کرده . امروز میسیجی اومد برام از افلاطون ! که نوشته بود : عشق تنها مرضی است که بیمارش ازش لذت میبره .
:: پ ن : البته منظورم از نصب اون عکس بالا این نیس که بگم عشق همینه . لذت و آزادگی و رها شدن رو معمولا این جوری نشون میدن در ادبیات . شایدم من اشتباه میکنم .

[...] !!
یک طرف زیبایی است و طرف دیگر ، درهم شکستگان و پایمال شدگان . هر قدر هم این کار دشوار باشد من میخواهم به هر دوطرف وفادار بمانم . [ آلبر کامو ]
گاهی پیش میآد که مث [...] از تحلیل های معمول زندگی و عقل و احساس عاجز میشم . تصور اینکه چی بودیم و چی شدیم کمی آزارم میده . نه مطالعه ، نه گردش ، نه عشق ، نه ... کمک حالم نیست . به هر حیله ای از خودم فرار میکنم . اما خودم سد راهم ! . موندم با خودم چیکار کنم . هر جا میرم همرامه . اصلا شدم مث یه دست انداز خرکی ! . حتی بزرگتر از اونهایی که شهرداری تو خیابون میذاره . هلپ می ! .
:: پ ن : شاید این حس به خاطر خوندن " سقوط "


