شرح بی شرحی ...!
م م م م ... اینجا غریبه نیست ز یاد . کوچه هایی است که همه دلتنگی ها و نداشته هام رو باهاشون تقسیم میکنم . نه الان . ۳۶ ساله که با هم دوستیم . برخی درختها از من هم بزرگترند ! . برخی شون هم جوانتر ! . بزرگترها رو بعضیشون رو میشناسم . سلام هم به هم میدیم . هی ی ی ی ی . چطوری رفیق . پیر شدی ها ... رنگ رو روت هم که ریخته .... زرد و زار و سفید شدی داداش !! نیستی بابا ... اما اینها مهم نیست . مهم اینه برام که هر چی دارم باهاشون قسمت میکنم . خنده ها . گریه ها . بازی کودکانه . حتی گنجشک زدنهای ! تابستونهای کودکی . روزها و شبهایی که مامان و بابا همش دنبال من میگشتند . نمی دونم . شاید نمی دونستند که اینجا من همه چیزم رو پیدا کردم . اینجا نور بود و رنگ و گرما و رطوبت لبهای خشکیده درختان عاشق . اینجا همگی گم بودیم و توی مفقودیت خودمون جاوید میشدیم . اما حالا چی ؟ من کجا و اونها کجا ... من چقدر عوض شدم [ به قول دوستان چقدر عوضی شدم ] و اونها همون آشنایان دورند . مثل مامان بزرگ . هر چی یادمه مثل همون وقتهاست . شاید از همون بچگی که یادمه هم همین شکله . همیشه همون مامان بزرگه ... قدیما دست روی هر شاخه که میذاشتم منو تا اون بالا ها میبرد . اما حالا هر دوتامون سنگین شدیم . اما الان هر دوتامون پیر و زمخت و شکننده شدیم . تحملمون خیلی کم شده . تا یه باد کوچولو میاد شاخه هامون شرق شرق صدا میکنه ! . هر دوتامون حسرت دار یم و از نداشته ها گله گذار . اون حسرت تماشای دوباره دو تا عاشق رو که رو برگاش راه برن و یا محصلی که شبهای خلوت شب امتحانش رو آورده تا باهاش قسمت کنه و من ....فاصلمون با هم زیاد شده . هر دوتا منتظر یم تا تموم بشیم . یا باغبون با اره بیافته به جونمون یا باد پاییز از ر یشه جا کن کنه ! . نمی دونم . در هر صورت تصاو یر با اندازه کافی گو یا هستند و قضاوت این هم به عهده توست . اما یقین دارم لای این برگها هیچ چیز نباشه ، بوی خدا هست ... ببین ... میشنوی .... ؟؟
شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار به فردایی دگر...













































