تبليغاتX
پوتین -

پوتین

حرفی ندارم . من لالم !...

 برخیز خطی بکش  ،   خطوط را ازانزوا وحنجره روح بیرون بکش  .  

برای عکاسی عکس نگرفتم . دارم با نگاهم تسلی خاطر میدم به چشمم که چیزهایی می بینه و به گوشم که چه چیز ها که نمی شنوه . دنبال ریشه هامم . از بخت بد تو ایرون هیچ روزی ندیدم که بگن امروز تولده . امروز تولد سهرابه . شاملوست . فروغه . فردوسیه . علامه حسن زاده است . کاوه است . کوروش . مطهریه . ممیزه . آتشیه . ابتهاجه و سروشه و ... آخ که چه خیال خامی ! . اینها یکی یکی دارن خارجی از آب در میان !! .  بیچاره کوروش کبیر . چی فکر میکرد چی شد !  اگر چه پر واضحه بر همگان که این اگر میشد ، که دیگه ملت ، دنبال اشخاص پوشالی که هر از گاه سر از شانسی های سر کوچه در میارن ، نمی رفتن . میخوان که ما و شاید بچه هامون بی ریشه بمونیم . به همین خاطر همش خبر مرگ و تشییع جنازه و ختم و مرگ و قبرستون نصیبمون میشه . شایدم حقمونه . نمیدونم . ممیز هم باز رفت !! . کاش میشد همه تصاویری رو که دیدم و گرفتم اینجا میذاشتم تا ببینید که تشییع جنازه آدم بزرگایی مث ممیز ، چطوری مبدل به یک کارنوال رنگ ناخن و برق لب و موهای بلند دمب اسبی و پز دادنهای دانشجوهای سال آخر فوق به بچه های جدیدالوروده شهرستانی میشه . احساس کردم کسی برای ممیز نیومده بود . نمیدونم . باید می دیدی تا باورت بشه . جنازه ممیز روی دست ده بیست نفر تا آمبولانس میرفت و جمعیت دو سه هزار نفری داشتند به هم امضا میدادند و دل و قلوه تقسیم میکردند و عکس یادگاری میگرفتند ! . اونهام شاید حق داشتند . خلاصه یه عمر زندگیه و بخت سفید و اسب سوار و اینا ... بیچاره استادای قدیمی دانشکده هنرهای زیبا و بر و بچز قدیمی ام که دیگه زهوارشون در رفته بود و کسی تحویلشون نمیگرفت . آره ... این درد امروز بود . امروز ، نزدیک ۸۰۰ تا عکس گرفتم از کفرم !. اما به همین ها بسنده میکنم فعلا ! .

 کاش ممیز تو ایرون نمی مرد . کاش مث صادق و شریعتی و جبران و ... در غربت می مرد و بی صدا و راحت و ساکت خاکش میکردند . اونم تو قبرستون ارمنی ها ! . حالا فهمیدم چرا وصیت کرده توی کوههای " کردان کرج " خاکش کنند . پیش خانمش ! . آره . الان دیگه زبون همو بیشتر میفهمن ! . آخه ۱۰ ساله که همو ندیدن . آخ چقدر حرف دارن ... الان دیگه کم کم سایه ی کوه بزرگ روی ده پونزده تا قبر افتاده . خیلی سوت و کور . بی صدا و غریب . موندم که چه وصیت توپی کرده خدائیش . استاد میخواست تا امثال ما هم دیگه سرغش نر یم . با معشوقش راحت باشه و کسی دزدکی دیدشون نزنه . نمی دونم . قات زدم . بگذریم . چندتا بچه خردسال در حرکتی نمادین طومار نقاشی های بی ریاشون رو هم بدرقه جنازه استاد کرده بودند . خیلی تماشایی بود . هنرمندای بزرگ هم همه بودند . جای شما هم سبز !!. امید وارم که جناب عزرائیل گرامی ! یه چند روز مرخصی برند و بذارن تا بلکه ما ور دل ننه مون یه چند روزی کپه مرگمون رو بذار یم . خسته شدیم از بس آخر جمله هامون علامت تعجب گذاشتیم ! آخه .

                

به دلم :          از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران       رفتم اینک ، ولیکن عقب سر نگران

+   دوشنبه 7 آذر1384  |