...جنگ صلح است . آزادی بردگی است . نادانی توانایی است !
ساعت کم کم از ۱۰.۵۰ شب میگذره . اگر چه ساعت دفترم روزهاست که باطری نداره و همه اش روی ۸.۲۰ وایساده . کتاب ۱۹۸۴ جورج اورول رو باز دارم نگاه میکنم . بی حوصله . کانال تی وی رو میزنم ... شبکه ۱ : شوی میزگرد با حضرت وزیر اطلاعات داره و مجری میگه مردم چیکار کنن که با شما به راحتی ارتباط داشته باشن ؟ وزیر میگه مردم باید به ما اعتماد داشته باشن ! ... به این فکر کردم که کی باید به مردم اعتماد کنه ؟! ... شبکه ۴ : برنامه آسمان شب داره و دکتر ناظمی به شدت مشغول کند و کاوهای همیشگی در کشکشانه !! . از فن بیان و ظرافت نگاهش خوشم میاد . گو اینکه یکی از آرزوهام اینه که از فاصله ۵۰۰ کیلومتری آسمون به این دختر خانم منظومه شمسی نگاه کنم و ازش یه پرتره بگیرم ! ... شبکه ۲ : میزگرد بعد از خبره و شوی استعماری و مردم فریب آنفلوآنزای مرغی داره . هیچ کس سوال نمیکنه اصلا چرا از این درد بی درمونا توی ونزوئلا و شیلی و جزایر قناری و ژاپن و موریتانی و عربستان ! و ... نمی آد . مردم هر چی میشنون باور میکنن . داشتم یه مقاله در مورد الهام افروتن میخوندم که در مورد جرمش گفته شده بود بود : ... ایدز در سال ۱۳۵۷ همزمان با ورود آیت الله خمینی و در همین سال وارد ایران شد !! . نمیدونم چرا اینهمه بحران و گیرهای سه پیچ جناب امپریالیزم خونخوار هیچ جایی نیست . یعنی ۲۰۲ کشور دنیا بی کارند و نشستن دارن برامون نقشه میکشن ؟ ! مثلا هیچ جا نخوندم که در قرقیزستان و بلاروس و اکوادور و بولیوی هم [ که خیلی بدبخت تر از ما هستند ] ایدز و از این داستانهای گاوی و مرغی گرفته باشن . نمی دونم . باز نگاهم به خطوط کتابه جورج افتاد : " ... خیال بیهوده ای بود . همچو روزی از روزهای بهار سپری شد . اما یک نگاه ، یک حرف و یک رو یا دست به دست هم دادند و قلب مرا با خود بردند ! ...جنگ صلح است . آزادی بردگی است . نادانی توانایی است ! . " خلاصه ساعت ها هویجوری داره میگذره و دیگر انتظاری نیست . نه از زمان و نه از هیچ کس . هجرت به گمانم کار ساز باشه . منم که هراس بارون ندارم و میمرم برای تر دامنی ! . کسی هم که منتظرم نیست . آره . همینه . شاید رفتم . باید برم قلکم رو بشکنم و پولامو جمع کنم و بشمارم . فک کنم بشه . یه چیزی در ذهنم کلید میخوره :
امشب چشم میزنم . خوابمم میاد . تنهام . حرف دارم . سکوتم در حال ترکیدنه . انفجار نداشتن ها . فرصت های بر باد رفته . انفجار جوانی های گم شده . جوانی که در تاریکی حجاب و تفنگ و پوتین و درس و شکم گذشت . بی ثمر . البته برای من و امثالم . خدا رو شکر خیلی ها به جاهایی که دوست داشتن رسیدن ! . بدون نشونی میرم . باید از دست این پوتینهای تنگ خلاص شم . شاید یه جفت دمپایی لا انگشتی بهتر باشه ! .با اینهمه هنوز دوستام برام پوتین آهنی یادگاری میارن . روز ولنتایم بود . بچه ها برام یه لنگه پوتین آهنی برای دکور آوردن توپ . خیلی باحاله . شرایط سخت سخت نیست . کمی خوب نیست فقط ! . میدونم که بهتر میشه . خدا هست . ما هم که ندار نیستیم . هوس یه هات داگ کردم . پاشم یه سفارش بدم . با دوغ میچسبه . تا بعد .
پ ن : چیزی ندارم بگم . یکی دو تا خبر ناجور و بی درمون بهم دادند امروز .آشفته شدم و البته میدونم باید سکوت کنم ، خدا از خزانه غیبش دوا میکنه . داشتم عکسهای دوست عکاسم David Shebly رو و عکسهای علی داداش رو که دیروز از فرانسه اومده نگاه میکردم . خیلی جالب بودند . مخصوصا عکسهای کارنوالش ! . بگذریم . حالی بود و چیزی نوشتم . شما زیاد جدی نگیرید . میگذره .
