خیال سرد و واقعی
من و تو و امسال ، سه تايي قدم زنون از کوچه هاي باغ خاطره ها رد شدیم . اول کوچه باغ تو ... کوچه باغي با درختاي آويزون سيب و هلو . آخه بهاره . يه طرف کوچه گلهاي صورتي و بنفش يه طرف ديگه سرخ و سفيد . کوچه از فشار عبور گذشتگان با اينکه خاکيه اما مث پيست دو ميداني شيک و يه دست شده . خاک نداره . ديوارهاش هم تا کمرمونه . لابلاي ديوار خاکي گنجيشکا لونه کردن . از ما نميترسن . دهن همشون کرمه . جوجه ها با سر و صداشون کوچه رو به سر گرفتن . از رو ديوارآ ميشه تا اون دورها رو ديد . تا اون ته ته باغ رو . شايد اون لا لوها يه جايي پشت اون درختاي گيلاس يه عاشق و معشوق دارن همو مي بوسن . چه ميدونم . شايدم صاب باغ داره پوکي به چپقش ميزنه و روي کفشاش گرفته خوابيده . بوي گلهاي تازه داماد شده مشام رو پر کرده از خدا . خاک . بارون و طراوت ...
دستات هنوز تو دستامه . با شيطنت ميخواي فرار کني . اما عمري بتوني در بري . زکي . مگه کشکه . يه عمر منتظر بودم . کجا ميخواي بري بچه جون ؟! جوب کنار کوچه آب زلال و سرد رو داره به مهموني باغ ميبره . رقص بلبلاي مست و زاغچه هاي بي خيال توي آب کرت هاي باغ تماشاييه . کنار جوب ميشيني و دستاتو تا آرنج ميکني تو آب . اگه مامان بود الان داد ميزد بچه ميچاي ! . فک کنم گوش ات هم نشنوه اصن . داري با آب ور ميري و آب روي پوست دستت سر ميخوره و زير نور آفتاب دستات کز ميزنن از خنکي آب . روسري تو يواش ميکني تو آب و در مياري . احساس ميکنم شکوفه هاي گيلاس روسري ات هم مست اند و پر هياهو . حسرتشون رو مي بينم . ميخوان اون بالا ها باشن . پيش شکوفه هاي هلو و سيب . نميدونم . شايدم اون شکوفه ها حسرت جايگاه شکوفه هاي روسري تو رو دارن ! .
آسه آسه ميرسيم به کوچه باغ من . ديوارهاي تازه ساخته شده با بلوکهاي مجارستاني و پشتش درختاي گردو و توت که شايد بابابزرگ هر کدومش رو به نام يکي از خونواده کاشته بود . آره . شايد شصت هفتاد سال پيش که حتي بابام نبود ، اون به ياد من و تو بود .شايدم به فکر بچه هامون . نميدونم . اما الا گردوها سر به آسمون گذاشتن . قد هر کدوم به اندازه قد همه نوه نتيجه ها شده . درختاي گردو و توت ، کهن و خسته و فرتوت ، منو به سنگيني و وقار سکوتشون ميخونن . داد ميزنن . ساز ميخوان . داد ميخوان . با اينکه بلندند اما اهل تعظيم اند ! . کوچه سايه هاي کشيده و سرد داره . به خاطر رفت اومد زياد ديگه الان آسفالت شده . ديگه از روزهايي که بارون خاکشو ميشست و بوي خاک خيس هوا و خدا و ملکوت رو مست ميکرد خبري نيست . از پشت هيچ ديوار بلندي داخل باغ ديده نميشه . تا بلکه اين چشم خسته ، عشق بازي دختر و پسر و يواشکي سرک بکشه . ديگه شايد هم بابا بزرگي نمونده باشه تا بخواد چپقي بکشه و يا روي گيوه هاي سينجوني اش چرت عصر بهار رو بزنه . نميدونم . هر کدوم از اين ها اگر وهم و خيال باشه اما نبودن بابا بزرگ ممد علي واقعيت داره . ديگه نيست . راس راستي مرده و رفته .
الان گمونم ازش هيچي باقي نمونده باشه . نه سالم بود يادمه يه ماه قبل از پيروزي انقلاب ايران . روي يه تخت چوبي خوابونده بودنش و داشتن مي شستن اش . خداش رحمت . چه عصر سرد زمستونی بود . بريم . بريم همون کوچه باغ تو . تا بهار قهر نکرده . بريم از رو ديوار سرک بکشيم و دزدکي اون دختر پسر و نگاه کنيم و براشون دعا کنيم . بدو بريم .
:: پ ن : دارم به آفتاب فردا فکر میکنم و به غروب امروز . شاید روزش برسد که دیگر آفتاب و غروب معنایی یکسان در ادبیات خواستن من پیدا کند . شاید فرهنگ ها هم بنویسند این رنگ خواهش رو . نمیدونم . اما یقین دارم که اون روز من یه عالمه از این خاک و کاغذ دورم و شاید هنوز اون روز مرکب مشکی خیالم روی کاغذهای زندگی تو خیس باشد . خواهم رفت از این شهر خیالات وهم آلود پست به آن سوی دیوارها . به آن طرف که دیگر معشوقگان بی هیچ تردید و تعلقی لب به لب می سپارند . آنجا فقط منم و خاک و خدا .
:: اگر از متن خسته شدید اینجا رو ببینید . از متن کتاب نصایح تالیف حضرت آیه الله مشکینی و ترجمه آیت الله جنتی . حتما خستگی در میره .

