تبليغاتX
پوتین -

پوتین

پوتین . وارطان . نو ادیتور

در خواب دیدن آن دوست صمیمی عباس مقدم

به نام خداوند جان و خرد
درود پوتين عزيز 
 
سه – چهار شب پيش بود. خواب ديدم با يكي از دوستانم آمده ايم ببينمت. آن دوست كه همراه من بود ربطي به ماجرا نداشت. فقط طفيلي من بود و من چيزهايي را كه مي ديديم برايش توضيح مي دادم. جايي كه تو ساكن بودي باغ و ساختماني در حاشيه ي ورودي تهران بود ( از سمت قم ). در خواب خيال مي كردم بارها به هنگام رفت و آمد به تهران اين ساختمان را ديده ام، ولي براي نخستين بار بود كه به آن پا مي گذاشتم. در بزرگ نرده اي آبي رنگ داشت. ديوار ها هم حدود يك متر آجري و دو متر روي آن نرده بود. با همان رنگ آبي. يك آبي تقريباً سير و البته كهنه. از در – كه باز بود – داخل شديم. بايد حدود سي-چهل متر را در خياباني آسفالته و پر از درخت كه كمي سربالايي داشت مي آمديم تا به ساختمان محل سكونت برسيم.
وارد هال شديم. از اتاقي گذشتيم و به اتاق كوچك تري رسيديم. كم و بيش كم نور بود . شما پشت ميز پي-سي نشسته بودي. نزديك پنجره اي كه سمت راست ميزت بود و پشت به ديوار . در حال نوشتن مطلب براي وبلاگت بودي . ميزت به شدت آشفته بود . دو برگ كاغذ روي ميز بود كه براي مطالبت از آن استفاده مي كردي . يك نوع اقتباس آزاد شايد؟
سلام و عليكت با ما خيلي كم و معمولي بود. نشانه هاي سيگار هم به گمانم در اتاق بود، اما در حال كشيدن سيگار نبودي. توجهت به پي-سي و نوشتن در حدي بود كه به ما كم توجهي كردي. خيلي ريلكس بودي. قيافه ات شبيه همان پوتيني بود كه زير يك تابلو نشسته بود ( عكس وبلاگ ). البته حدود بيست سال داشتي، تپل با كمي ته ريش. آرام و از خود راضي و البته قابل دوست داشتن. به هال برگشتيم. يك نفر ديگر آنجا بود. مرا مي شناخت. يعني مقدم ِ گاهي دلم... را مي شناخت . خيلي خوشحال شد. محبت كرد و تحويل گرفت. اسمش را پرسيديم. خودش را «نو اديتور»(no editor) معرفي كرد. همه ي اسم ها مجازي بود. تو هم پوتين بودي و خبري از محمد و تاجيك نبود.
نواديتور گفت كه باغ، اين ساختمان را نداشته و پوتين با بدبختي آن را ساخته و حالا قابل سكونت شده . بعد گفت كه وارطان هم آنجا با شما دو نفر زندگي مي كند. يعني آن باغ و ساختمان سه سكنه داشت:«پوتين، وارطان و نواديتور» . در خواب اسم نواديتور برايم آشنا بود و تا گفت نو اديتور، من گفتم:«بله بله.»
نمي دانم چه شد كه ديدم با دوستم از همان خيابان پردرخت در حال بازگشتيم. قبل از اينكه به در خروج برسيم خوابم تمام شد. نه اينكه از خواب بپرم، چيز ديگري به ياد ندارم . براي خودم خواب جالبي بود . از اينكه وقتت را گرفتم پوزش مي خواهم . به وارطان و نواديتور سلام برسان (چشمك) . قربانت .

:: پ ن : شرح خواب دیدن دوست خوبم عباس مقدم بود که عینا اینجا آوردم . البته منظورم بیشتر این بود که ایشون باز بلاگ نویسی رو ادامه بدن . گویا مدتیه در وبلاگش خبری نیست که نیست . با اجازشون اینجا هم نقل کردم . منتها هرچی گشتم این نو ادیتور رو پیدا نکردم کیه . مقدم جان لینک بده ببینم کیه ؟ ...

:: خدا عاقبتون رو بخیر کنه .

+   یکشنبه 3 اردیبهشت1385  |