یار روزهای بدم و شب نشین خلوت انسم
دستان تو از از افق خدا هم وسیع تر بود . آنجا که شاخه سار خشک من جایگاه کلاغهای شهرنشین و روسیاه و بزدل بود . تو آمدی ، سایه شدی ، آب شدی ، قطره شدی و باریدی . برگ و بنه یافتم . مزاحمان و حسودان ، کور شدند و رفتند . من جوانه زدم . سبز شدم . اگر چه بهار نیست و پائیزه . هیچ کس ندانست طراوت من از بهار نبود . در پائیز ، سبزینه برگ من تجلی رنگ بال تو بود .
:: پ ن : روزها بخوبی و سرشار از پائیز و برگ های خشک میگذره . پیشنهاد میکنم تا مدت عمر اجازه میده دوستان به اطراف نظری بندازند و پائیز رو لمس کنند . به جاهای دیدنی و بکر پر درخت رفتن این روزها و بخصوص تنهایی ، فوق العادس . تا شهرداری برگها رو از رو زمین جمع نکرده زود باشین .
:: مطلب خوب و کاملی دوستم سارا نوشته که بد نیست مطالعه کنید [ + ]
:: اعترافی در محضر ملا ... جمهور [ + ]

