باز چشمانم...
جزیره ای شد .
غرق در اشک سردم .
کسی از شما آیا
در جیب ،
لایف ژاکتی باندازه من دارد ؟
من شنا بلد نیستم
...
جواب اینهمه بی تویی
دوری ،
فاصله را
چه کسی خواهد داد ؟
صبر هم جامه درید .
البته ... خون گریه کرد
از دوری ما و آنچه گذشت .
[ پوتین ]
:: پ ن : همچنان نت اتاق قطع . همچنان رسوا و دربدر . خوانسار - اصفهان - مقصد عکاسی عاشورای امسال منه . تا چی پیش بیاد . منزل سامان بودم . شعر بالا محصول حرف زدن با بابک بود . جوشیدم . نمیدونم چی میشه . اما لعنت خدا به همه کسانی که " ما " رو به من و تو تبدیل بکنند . شایدم کردند و ما ! بی خبریم . خلاصه با این داستان حبس احساس و رسیدن تعزیت سید الشهدا و دیدن بازار مکاره لمپنهای سیاهپوش ! و عروسکهای آرایش کرده و بی سر و پا و عرق خورهای علامت کش ، هیچ شکی برام در مظلومیت سید الشهدا باقی نخواهد ماند .

