در مرگ لوچیانو پاواروتی
بیست و ... سال پیش : تلویزیون روشنه و اخبار گو همین جور داره از اسرائیل و اذنابش بد و بیراه میگه . من که مدرسه ام داره دیر میشه با دهن پر از نون و پنیر و با عجله از بابا پرسیدم ... اسرائیلی ها میرن بهشت ؟! خواننده ها چی ؟ اونهایی که ایرانی نمیخونن و کراوات ! میزنن و اینا ...
نون و پنیر رو با تلخی جواب نع ! قورت میدم . گفتم واسه چی ؟ ... برای اینکه کافرند و به مردم ظلم میکنن . هر کی قران بخونه و خوب درس بخونه و نماز بخونه میره بهشت .
الان که کمی قدم دراز تر شده فکر میکنم [ پس هستم ! ] که آیا پاواروتی کدوم یک از شروط لازمی رو که بابا ، صلاح کار برای بهشت رفتن میدونست رو داره ... توی زندگینامه اش که چیزی ندیدم ! .
:: بعد از مدتها خبر تکاندهنده ای بود . اگر چه چند روز دیر فهمیدم اما بحدی تکان دهنده بود که غصه ام گرفت . اگر چه مرگی چنین با افتخار برای قله های هنر ، چیزی جز مزد و خلاصی از این روزمرگی و دمخوری با حشرات کج فهم نیست ، اما به واقع حسرت جای خالی چنین پدیده هایی روی زمین رو چه چیزی میتونه و باید پر کنه ؟
از دوران کودکی با تصویرش و حنجره آهنینش آشنا بودم و بودیم . غصه های انسانی و دردمندانه اش همیشه وقت خواندن و حتی مصاحبه معمولی روی پیشونی و ابروهاش نقش داشت . اگر چه این جور آدمهای بزرگ متعلق به جغرافیای خاصی نیستند اما خوش بحالش که توی خارج ! مرد . و صد شکر که در ایتالیا مشکلات دفن و قطعه هنرمندان و ترس از اجتماع در تشییع بزرگان غیر دینی ! نیست . وگرنه ...
