روزهای آخر مامان بزرگه . گرچه شاید من زود تر بمیرم اما خوب طبق روال و عادات پزشکی ظاهرا ترک دنیا میکنه . اعتراف میکنم کاری نتونستم براش بکنم . این چند خط هم شاید مرهم دل خودم باشه . اما تا یادم هست لای این دستهاش قایم میشدم و نوازشم میکرد . حتی این اواخر که گنده شدم . هیچ وقت سماور و استکانهای کمر باریکش رو که صبحها بساط میکرد و کله سحر بیدارم میکرد فراموش نمیکنم . عطر و بوی صبحونه هاش هنوز برام ، بهترین چاشت های دنیا هستند . تیکه کلامهای شیرین و دلچسبش مواقع شیطنت یادم هست که به آذری میگفت : کپی اوغلی !
مامان مریمم خیام و نظامی و باباطاهر رو خوب میشناخت و گاهی که سر حال بود برام میخوند . توی این بیست و چند سال گذشته که داغ دو تا جوونش رو دید از دل و دماغ افتاد و ذوب شد . گفتم به یاد بود چهره های ماندگار زندگیم ، به عنوان نوه بزرگ پسری ، حالا که روزهای آخرشه براش بزرگداشت بگیرم . یقین دارم عاقبتش بخیر شد . گر چه همه مامان بزرگا عاقبت بخیرند . تا تکلیف ماها چه جور بشه .








